ای خدا ! آیا تو دانیال را از کمینگاه شیر نجات ندادی ؟ همچنین یونس را از شکم نهنگ ؟
آه ! خدایا استدعا میکنم مرا هم نجات بده !
ولی خدایا ، اگر نمی توانی به من کمک کنی ! لطفا به آن خرس هم کمک نکن!!
*گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره ام
* نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟
گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟
* گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟ گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي.
*گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟
گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم. گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
با تشکر از آقای سید مهدی موسوی برای ارسال این متن بسیار زیبا و تاثیر گذار ...
ندایم دهد که :
خدایت ، یک سهم آرزو، عطایت کرده است ،
بی درنگ
ساعتی از دیدار ِ تو را
خواهم خواست و دیگر ، هیـچ ...
دلتنگت هستم ، بی شُمار
ای ماندنی ترین ماندگار !
از وب رهسپار ( کلیک کنید )
((و سقيهم ربهم شرابا طهورا)) (سوره دهر آيه 21)
امروز شراب از منبع لطف روان، فردا شراب طهور از كف رحمان!
هركه را امروز شراب لطف و محبت نيست، فردا او را شراب طهور نيست.
امروز شراب محبت از جام معرفت مي آشامند و فردا شراب طهور در بهشت رضوان
بهشت امروز دل عارفان است كه ديوارش ايمان و اسلام، زمينش اخلاص و معرفت، درختانش تسبيح و تهليل، جويهايش تقوي و توكل، كاخهايش از علم و زهد، منظره اش از صدق و يقين و رضوانش رضا به قضا است.
و اندوه و ملال روزگارت گيرد ...
در شگفتم که
سلام آغاز هر دیداریست
ولی در نماز پایان است
شاید این بدان معناست که
پایان نماز آغاز یک دیدار است ...
|
هنگامى كه نفس و شيطان انسان را وسوسه مىكنند چه راه حلّى مىتواند كمكمان كند ؟ | |||||
| |||||
|
|

آدمی وقتی از فضیلت خالی است،از خود وحشت می کند و بیشتر به دیدار مردم می رود
و با همنشینی با آنان وحشت را از خود دور می کند؛
ولی اگر خود اهل فضل باشد،وحدت طلب می شود،تا در خلوت بتواند به فکر و استخراج علم و حکمت بپردازد و گفته اند :"استیناس علامت افلاس است".
او مدعی انس با خداوند است،در حالی که از خلوت ذوقی نمی برد و از مشاهده ی مردم نمی گریزد؛
بلکه وقتی می بیند،مریدان دور او حلقه زده اند دلش مالامال حلاوت می شود،
اما وقتی با خدا خلوت می کند دلتنگ می گردد.
آیا عاشقی را دیده اید که از دیدار محبوبش ملول گردد و به هم صحبتی با دیگری روی آورد؟
{ابو حامد غزالی}
با تشکر از دوست گرامی که این مطلب رو ارسال کردند ....
جمال کعبه تورا نشان از آن لقا دهد
درون سينه ي تو را به نور حق صفا دهد
شهود حق اگر شود تو را به چشم دل عيان
وجود تو به يک نظر به عالمي بها دهد
چو مُحرم از هوا شوي ز ما و من رها شوي
فنا شوي فنا شوي فنا تو را بقا دهد
چو طواف آن حرم کني دمي ز راه جان ببين
به گرد عرش کبريا طواف قدسيان ببين
در آن محيط بيکران چو قطره ترک خود بگو
ز قاف قطب بي خودي نشان ز بي نشان ببين
به سعي مروه و صفا اگر شوي زخود جدا
چو هاجر از درون دل برآوري خدا خدا
چو زمزم آب معرفت بجوشد از درون تو
رهي ز رنج تشنگي رسي به چشمه بقا
به يمن نور آگهي زآفت هوا رهي
اگر که با خبر شوي زراز مشعر و منا
هر روز صداي پرنده اي از جلوي پنجرهي اتاقم روحم رو نوازش ميداد.
روزي به طرف پنجره رفتم تا خالق اين صدا رو ببينم. پنجره رو باز کردم.
پرنده بي صدا، يكباره پرواز کرد و صدايش را با خود برد... براي هميشه
يا يک نفس دلم را از اين قفس رها کن
قيصر امين پور
رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در
کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از
آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟
يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.
همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما
ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند.
بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را
زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد
بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي
ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي
بوده است.
بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها
را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز
کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در
کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي
ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت:
صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک
توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت
کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و
رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط، لطفا!
...خواب ديدم محشر کبري شده
محکـمة الهي بر پا شـده
خـدا نشستـه مردم از مرد و زن
رديف رديف مقابلش واستادن
چرتکه گذاشته و حساب مي کنـه
به بنده هاش عتاب خطاب مي کنـه
ميگه چـرا اين همه لج مي کنيـد
راهتونو بـي خـودي کج مـي کنيـد
آيه فرستـادم که آدم بشيـد
با دلخوشـي کنار هـم جـم بشيد
دلاي غم گرفته رو شاد کنيد
بـا فکرتـون دنيا رو آباد کنيـد
عقل دادم بـريـد تدبـر کـنيد
نـه اينکه جاي عقلو کـاه پر کنيـد
من بهتون چقد ماشالاّ گفتم
نيـافريـده باريکلاّ گفتـم
من که هـواتونو هميشـه داشتـم
حتي يه لحظه گشنه تون نذاشتـم
اما شمـا بازي نکـرده باختيـد
نشستيد و خـداي جعلي ساختيـد
هر کـدوم از شما خودش خدا شد
از ما و آيه هاي مـا جـدا شـد
يه جو زمين و اين همه شلوغي؟
اين همه دين و مذهب دروغي؟
و......
با تشکر از دوست گرامی که این سروده را برایم ارسال کردند .
بي تو اينجا چه غريبانه مي ميرم.
دير ساليست که مي خواهم از اينجا بروم،
ولي انگار که با قلب زمين زنجيرم.
مثل اين است که من با همه هق هق خود،
روي سجاده احسان تو جان مي گيرم
عشق يعني اشک توبه در قنوت ...خواندنش با نام غفار الذنوب
عشق يعني چشمها اندر رکوع .....شرمگين از نام ستار العيوب
عشق يعني سرسجود ودل سجود... ذکر يا رب يا رب از عمق وجود
اول از همه برايت آرزو ميکنم که عاشقتر به خدا و مردم شوي....
برايت آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
که دست کم يکي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد.
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي ... نه کم و نه زياد ... درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند، که دست کم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد ...
تا که زياده به خود غره نشوي.
و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي، نه خيلي غيرضروري ...
تا در لحظات سخت، وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي،
نه با کساني که اشتباهات کوچک مي کنند ... چون اين کار ساده اي است،
بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميکنند ...
و با کاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوارم اگر جوان هستي، خيلي به تعجيل، رسيده نشوي ...
و اگر رسيده اي، به جوان نمايي اصرار نورزي،
و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي ... چرا که هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد
و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم که دانه اي هم بر خاک بفشاني ... هر چند خرد بوده باشد ...
و با روييدنش همراه شوي، تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد.
بعلاوه اميدوارم پول داشته باشي، زيرا در عمل به آن نيازمندي ...
و سالي يکبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي:"اين مال من است"،
فقط براي اينکه روشن کني کدامتان ارباب ديگري است!
و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي ... و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي،
که اگر فردا خسته باشيد يا پس فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد ... .
اگر همه اينها که گفتم برايت فراهم شد، ديگر چيزي ندارم برايت آرزو کنم ...

ويکتورهوگو (البته متن را مختصری تغییر دادم )
يک تجلي، عقل را مجنون کند
واي اگر از پرده سر بيرون کند
آري آري مي توان موسي شدن
با شفاي روح خود عيسي شدن
روح مي گويد: اگر چه من خاکي ام
من زميني نيستم افلاکي ام
راه، هموارست، رهرو نيستم
بي سبب در هر قدم مي ايستم
هر زمان آن حالت دلخواه نيست
جان روشن، گاه هست و گاه نيست
تشنه کامم، ليک دريا در منست
گر شفا خواهم، مسيحا در منست
باغ هست و ما به خاري دلخوشيم
نور هست و ما به ناري دلخوشيم
دعوت حق گويدم: بشتاب سخت
تا بتابد بر سرت خورشيد بخت
« از نفخت فيه من روحي» نگر
تا کجا پر مي کشد روح بشر
گر شوي موسي، عصا در دست تست
خود مسيحا شو، شفا در دست تست
«طور سينا» سينه ي پاک شماست
مستي هر باده از تاک شماست
از شجر، آواز ها را بشنوي
زنده شو تا راز ها را بشنوي
وادي ايمن درون جان تست
کشتن فرعون در فرمان تست
پاک شو، پر نور شو، موسي تويي
جان خود را زنده کن عيسي تويي
غرق کن فرعون نفس خويش را
محو کن فکر خطا انديش را
ساقيا آن مي که جان سوزد کجاست؟
نور حق را در دل افروزد کجاست؟
مايه ي آرام جان خسته کو؟
از شرابش مستي پيوسته کو؟
بارالها! بال پروازم ببخش
روح آزاد سبکتازم ببخش
عاشق بزم تو ام، راهم بده
عقل روشن، جان اگاهم بده
شاعر مهدي سهيلي
به جز کتاب انیسی دلم نمی خواهد
زهی انیس و زهی خامشی ، زهی صحت
اگر اجل دهدم مهلت و خدا توفیق
من و خدا و کتابیو گوشه ی خلوت
فیض کاشانی
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذيرفت.
او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند.
همه گرسنه، نااميد و در عذاب
هرکدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد ولي دسته ي قاشق ها بلندتر از بازوي آن ها بود، بطوري که نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب آن ها وحشتناک بود.
آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم.
او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشقهاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند.
آن مرد گفت: نمي فهمم؟ چرا مردم در اينجا شادند در حاليکه در اتاق ديگر بدبخت هستند، باآنکه همه چيزشان يکسان است؟
خداوند تبسمي کرد و گفت:
خيلي ساده است، در اينجا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند.
هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد کسي هست در دهانش غذايي بگذارد.
« غذاي روح - آن لاندرز
نام منبع
نيم ز كار تو غافل ، هميشه در كارم
كه لحظه لحظه تو را من عزيزتر دارم
به ذات پاك تو و آفتاب سلطنتم
كه من تو را نگذارم ، به لطف بردارم
رخ تو را ز شعاعات خويش نور دهم
سر تو را به ده انگشت معرفت خارم
هزار ابر عنايت بر آسمان رضاست
اگر ببارم ، از آن ابر بر سرت بارم
ببسته است ميان لطف من به تيمارت
كه ديده اي بركات وصال و تيمارم
هزار شربت شافي به مهر مي جوشد
از آن شبي كه بگفتي به من كه بيمارم
بيا به پيش كه تا سرمه نوت كشم
كه چشم روشني باشي به فهم اسرارم
ز خاص خاص خودم لطف كي دريغ آيد
كه از گمان كرم دستگير اغيارم
تو خيره در سبب قهر و گفت ممكن ني
هزار لطف در آن بود اگر چه قهارم
نه ابن يامين زان زخم، يافت يوسف خويش
به چشم لطف نظر كن به جمله آثارم
به خلوتش همه تاويل آن بيان فرمود
كه من گزاف كسي را به غم نيازارم
خموش كردم تا وقت خلوت تو رسد
ولي مبر تو گمان بد اي گرفتارم
مولانا - ديوان شمس
منبع : شفا
به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من
اگر درها به رو بسته شد دل مکن ازما
در اين خانه دق الباب کن وا کردنش با من
بيفشان قطره اشکي که من هستم خريدارش
بياور قطره اي اخلاص دريا کردنش با من
به ما گوحاجت خود را اجابت ميکنيم اري
طلب کن انچه ميخواهي مهيا کردنش با من
اگر گم کرده اي جانا کليد استجابت را
بيا يک لحظه با ما باش پيدا کردنش با من
بيا قبل ازوقوع مرگ روشن کن حسابت را
بياورنيک و بد را جمع ومنها کردنش بامن
به قران ايه رحمت فراوان است اي انسان
بخوان ان ايه ها را ،معنا کردنش با من
اگرعمري گنه کردي مشونوميد از رحمت
تو متن توبه را بنويس ،امضا کردنش با من
تو ملک بودی و "فردوس" برين جایت بود
چشم دل باز کن که جان بینی / آنچه نادیدنیست آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری / همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد / گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد / وانچه خواهد دلت همان بینی
بی سرو پا گدای آنجا را / سر به ملک جهان گران بینی
هم در آن پا برهنه قومی را / پای بر فرق فرقدان بینی
هم در آن سر برهنه جمعی را / بر سر از عرش سایبان بینی
گاه وجد و سماع هر یک را / بر دو کون آستین فشان بینی
دل هر ذره را که بشکافی / آفتابیش در میان بینی
هر چه داری اگر به عشق دهی / کافرم گر جویی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق / عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری / وسعت ملک لامکان بینی
انچه نشنیده گوش آن شنوی / وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جائی رساندت که یکی / از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان / تا به عین الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او / وحده لا اله الا هو
به سُخـط (خشم ِ بي رحمانه) و عـِتاب (بي حرمتي و سرزنش) نبـُوَد،
بلكه به تقويم (متحول كردن) و تأديب (ادب كردن از فرط ِ عشق) باشد.
"افلاطون "
منبع : شفا
که چنین روز مرا باور نیست
آنچنان سخت ببستند این در
که تو گویی که قفس را در نیست
قفسم گر زر و سیم است چه فرق؟!
که مرا دیده به سیم و زر نیست
دیده بر بام قفس باید دوخت
دگر امروز گل و عنبر نیست
طوطی از قفس دیگر گفت
چه توان کرد ره دیگر نیست
چه هوس ها به سر افتاد مرا
که تبه گشت و یکی در سر نیست
چه غم ار بال و پرت ریخته شد
دگرم حاجت بال و پر نیست
پروین اعتصامی
ما زدریاییم و دریا می رویم
مولانا
مرا ز بيکسي اشک گريه مي آيد
که در پي تو به امّيد نارسيدن رفت...
بيدل
آسمان را بنگر ، که هنوز ، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبي و پر مهر، به ما مي خندد
يا زميني را که دلش از سردي خزان
نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد کشيد
و در آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد
زير پاهايمان ريخت،
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست!
ماه من!دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
کار آن هايي نيست، که خدا را دارند...
ماه من! غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره ي عشق ، زمين خورد و شکست
با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن
و بگو با دل خود ، که خدا هست ، خدا هست!
او هماني است که دز تاريکترين لحظه شب ، راه نوراني اميد نشانم مي داد...
ماه من!
غصه اگر هست بگو تا باشد!
معني خوشبختي ،
بودن اندوه است...!
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين...
ولي از ياد مبر
پشت هر کوه بلند
سبزه زاري است پر از ياد خدا!
و در آن باز کسي مي خواند
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟!چرا؟!
سياهي هاي قلبم زود، خيلي زود مي مردند
و شادي بر وجودم سايه مي انداخت
درون سينه ام يك چشم ديگر پلك وا مي كرد
سختي رنگ ديگر داشت
و مرگ...آهنگ ديگر داشت
خدا در سينه من بود
با من گرم نجوا بود
دلم سرشار از او بود
نه كمبودی برايم بود نه اندوهي
با اين چشم ، من ديدم
با او اين همه اندوه شيرين است
و بي او ، زندگي تار است
و بي او زندگي پوچ و سياه و سخت و غمگين است
سرم مي رفت
چشمم سخت مي جوشيد ...
و قلبم همچنان مرغان وحشي بال و پر مي زد
و از هستي جدا مي كرد...
تا در «بي نهايت» بال بگشايد
در آنجا با سكوت آواز مي خواندند
در آن جا با نگاه فرياد مي كردند
در آن جا زندگي با رنگ ديگر بود با رنگ سپيد صبح
اما مرگ، تنها آرزوي اين دل آسوده ي من بود
سرم مي رفت
چشمم سخت مي جوشيد
و قلب عاشقم آرام مي لرزيد
.....
و با او...
در سكوت آواز مي خوانديم...
و با او
با نگاه فرياد مي كرديم...
"علی صفائی حائری "
اگر در آن اتاق
دوستي در انتظار نشسته باشد
چقدر بايد شكيبا باشد اين جان
تا تاب بياورد
صداي پايي كه نزديك مي شود
دري كه باز مي شود !
به نقل از كتاب «كيميا 5 »
شعري از اميلي ديكنسن با ترجمه ي استاد الهي قمشه اي
عطار:
گفت ما را هفت وادي در ره است
چون گذشتي هفت وادي،درگه است
وا نيامد در جهان زين راه کس
نيست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نيامد باز کس زين راه دور
چون دهندت آگهي اي ناصبور؟
چون شدند آن جايگه گم سر به سر
کي خبر بازت دهد اي بي خبر؟
هست وادي طلب آغاز کار
وادي عشق است از آن پس ، بي کنار
پس سيم وادي است آن معرفت
پس چهارم وادي استغنا صفت
هست پنجم وادي توحيد پاک
پس ششم وادي حيرت صعبناک
هفتمين وادي فقر است و فنا
بعد از اين روي روش نبود تو را
در کشش افتي روش گم گرددت
گر بود يک قطره قلزم گرددت
وادي اول:طلب
ملک اينجا بايدت درباختن
در ميان خونت بايد آمدن
وز همه بيرونت بايد آمدن
چون نماند هيچ معلومت به دست
دل ببايد پاک کردن از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گيرد ز حضرت نور ذات
وادي دوم:عشق
کس درين وادي بجز آتش مباد
وان که آتش نيست عيشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو و سوزنده و سرکش بود
عاقبت انديش نبود يک زمان
درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان
وادي سوم:معرفت
چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر اين ره عالي صفت
هر يکي بينا شود بر قدر خويش
بازيابد در حقيقت صدر خويش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنيا بر او گلشن شود
مغز بيند از درون نه پوست او
خود نبيند ذره اي جز دوست او
وادي چهارم:استغنا
هفت دريا يک شَمَر اينجا بود
هفت اخگر يک شرر اينجا بود
هشت جنت نيز اينجا مرده اي است
هفت دوزخ همچون يخ افسرده اي است
وادي پنجم:توحيد
رويها چون زين بيابان درکنند
جمله سر از يک گريبان برکنند
گر بسي بيني عدد، گر اندکي
آن يکي باشد درين ره در يکي
چون بسي باشد يک اندر يک مدام
آن يک اندر يک ، يکي باشد تمام
وادي ششم:حيرت
مرد حيران چون رسد اين جايگاه
در تحير ماند و گم کرده راه
گر بدو گويند"مستي يا نه اي؟
نيستي گويي که هستي يا نه اي؟
در مياني يا بروني از ميان؟
برکناري يا نهاني يا عيان؟
فانيي يا باقيي يا هردويي؟
يا نه اي هردو ، تويي يا نه تويي؟"
گويد:"اصلا مي ندانم چيز من
وان "ندانم" هم ندانم نيز من
عاشقم اما ندانم بر کيم
نه مسلمانم نه کافر پس چيم
ليکن از عشقم ندارم آگهي
هم دلي پر عشق دارم هم تهي"
وادي هفتم:فقر و فنا
بعد از اين وادي فقر است و فنا
کي بود اينجا سخن گفتن روا
عين وادي فراموشي بود
گنگي و کري ، بيهوشي بود


