و اندوه و ملال روزگارت گيرد ...
در شگفتم که
سلام آغاز هر دیداریست
ولی در نماز پایان است
شاید این بدان معناست که
پایان نماز آغاز یک دیدار است ...
|
هنگامى كه نفس و شيطان انسان را وسوسه مىكنند چه راه حلّى مىتواند كمكمان كند ؟ | |||||
| |||||
|
|

آدمی وقتی از فضیلت خالی است،از خود وحشت می کند و بیشتر به دیدار مردم می رود
و با همنشینی با آنان وحشت را از خود دور می کند؛
ولی اگر خود اهل فضل باشد،وحدت طلب می شود،تا در خلوت بتواند به فکر و استخراج علم و حکمت بپردازد و گفته اند :"استیناس علامت افلاس است".
او مدعی انس با خداوند است،در حالی که از خلوت ذوقی نمی برد و از مشاهده ی مردم نمی گریزد؛
بلکه وقتی می بیند،مریدان دور او حلقه زده اند دلش مالامال حلاوت می شود،
اما وقتی با خدا خلوت می کند دلتنگ می گردد.
آیا عاشقی را دیده اید که از دیدار محبوبش ملول گردد و به هم صحبتی با دیگری روی آورد؟
{ابو حامد غزالی}
با تشکر از دوست گرامی که این مطلب رو ارسال کردند ....
جمال کعبه تورا نشان از آن لقا دهد
درون سينه ي تو را به نور حق صفا دهد
شهود حق اگر شود تو را به چشم دل عيان
وجود تو به يک نظر به عالمي بها دهد
چو مُحرم از هوا شوي ز ما و من رها شوي
فنا شوي فنا شوي فنا تو را بقا دهد
چو طواف آن حرم کني دمي ز راه جان ببين
به گرد عرش کبريا طواف قدسيان ببين
در آن محيط بيکران چو قطره ترک خود بگو
ز قاف قطب بي خودي نشان ز بي نشان ببين
به سعي مروه و صفا اگر شوي زخود جدا
چو هاجر از درون دل برآوري خدا خدا
چو زمزم آب معرفت بجوشد از درون تو
رهي ز رنج تشنگي رسي به چشمه بقا
به يمن نور آگهي زآفت هوا رهي
اگر که با خبر شوي زراز مشعر و منا
هر روز صداي پرنده اي از جلوي پنجرهي اتاقم روحم رو نوازش ميداد.
روزي به طرف پنجره رفتم تا خالق اين صدا رو ببينم. پنجره رو باز کردم.
پرنده بي صدا، يكباره پرواز کرد و صدايش را با خود برد... براي هميشه
سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي
رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در
کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از
آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟
يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.
همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما
ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند.
بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را
زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد
بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي
ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي
بوده است.
بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها
را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز
کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در
کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي
ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت:
صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک
توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت
کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و
رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط، لطفا!

