تبليغاتX
فرشته مهر2
فرشته مهر2



مگذار كه غصه در كنارت گيرد

و اندوه و ملال روزگارت گيرد ...




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 31 اردیبهشت1387 توسط ...




در شگفتم که

سلام آغاز هر دیداریست

ولی در نماز پایان است

شاید این بدان معناست که

پایان نماز آغاز یک دیدار است ...





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 31 اردیبهشت1387 توسط ...



هنگامى كه نفس و شيطان انسان را وسوسه مى‏كنند چه راه حلّى مى‏تواند كمكمان كند ؟

    پاسخ : هر جا ديديد شيطان يك حمله شديدى كرد او را تنبيه كنيد، نفستان هم همين طور. من ديده بودم اكثر علماء و بعضى از اولياء خدا وقتى نفسشان خيلى با آنها ستيز مى‏كرد مى‏نشستند در خانه، يك چوب هم كنارشان مى‏گذاشتند مثلاً با خود مى‏گفتند: اگر پول نداشتى كنار آجيل‏فروشى گذشتى و خواستى نسيه بخرى يا يك مقدارى از آن بخورى، با اين چوب حسابت را مى‏رسم و يا اينكه انسان با خود بگويد: حالا كه سيگار را ترك كردى اگر از كنار سيگارفروشى گذشتى و نفست ميل به سيگار پيدا كرد با اين چوب مى‏زنمت. همه اين خواستنها نفسانيت است. اگر زنى را در خيابان ديدى كه بدحجاب بود، دفعه اوّل چشمت به او افتاد و سرت را انداختى پايين. در اين صورت اجرى برده‏اى. ولى اگر براى دفعه دوّم برگشتى نگاه كردى با اين چوب حسابت را مى‏رسم ....، بايد انسان اين طور باشد. البتّه وقتى توبه كرد و با استقامتى كامل وارد مراحل تزكيه نفس شد، به جهاد با نفس كه رسيد مثل آب خوردن جهاد با نفس مى‏كند، ولى اگر فردى به طور ناگهانى برايش مسأله‏اى از اين قبيل پيش آمد بايد با چوب٬ سيلى ٬ يا كتك و يا مثل مرحوم ميرداماد با آتش خود را كنترل كند.

شرح حالات ميرداماد

 در شرح حال ایشان كه يك فرد تزكيه شده بوده آمده است كه در مدرسه‏اى در اصفهان مشغول به درس بود مى‏گفت: اواخر شبى ديدم شخصى در مى‏زند، در اتاقم را باز كردم ديدم دخترى است خوش‏قيافه وخوش لباس، گفتم چه كار دارى؟ گفت: من مى‏ترسم شب در بيرون بمانم و در حال حاضر هم نمى‏توانم به خانه ام بروم،اجازه بدهيد من امشب تا صبح اينجا بمانم، هوا كه روشن شد مى‏روم گفت: بيا داخل اتاق شو، اوّل در اتاق را باز گذاشت (اگر انسان مجبور شد در اتاقى تنها با نامحرمى بنشيند بايد در را باز بگذارد والاّ حرام است) بعد رفت جلو نشست و به دختر گفت: عقب بنشين و مشغول مطالعه كتابش شد و گاه‏گاهى دستش را مى‏گرفت روى چراغ (لامپهاى سابق) دستش كه مى‏سوخت، آن را كنار مى‏كشيد و انگشتش را مى‏بست و به همين ترتيب هر ده تا انگشتش را سوزاند. شايد كسى با شنيدن اين مطلب فكر كند كه ميرداماد ديوانه بوده، خير. او ضعيف بود امّا ديوانه نبود. فردا صبح دختر به منزل رفت، پدرش شاه عبّاس از او پرسيد: كجا بود ى؟ گفت: برايم ديروز كارى پيش آمد و شب شد٬ نمى‏توانستم به خانه برگردم، شب را در حجره طلبه‏اى گذراندم٬ همه چيز عادى بود، فقط اين آقا بعضى اوقات دستش رإ روى چراغ مى‏گرفت و مى‏سوزاند. شاه عبّاس مرحوم ميرداماد را خواست و گفت: جريان چه بوده است؟ جواب داد: بعضى اوقات شيطان مرا وسوسه مى‏كرد و نفس امّاره مرا به بدى دستور مى‏داد من با آتش دنيا نفسم را تنبيه مى‏كردم و انگشتم را مى‏گذاشتم روى آتش و به خود مي گفتم : اين آتش دنيا است ببين چه طور مى‏سوزاند؟ آتش آخرت سخت‏تر است.

نقل كرده‏اند كه همان جا شاه‏عبّاس دخترش را به عقد آن جوان طلبه درآورد لذا نامش ميرداماد شد.1 به هر حال اين قضيّه را نقل كردم كه بگويم گاه‏گاهى لازم است انسان خود را تنبيه كند. حداقل با يك چوب خودش را بزند و آنچه قرار است خدا تنبيه كند، انسان خودش، خودش را تنبيه كند تا اصلاح شود. يكى از دستورات تزكيه نفس در جهاد با نفس همين است كه انسان آتش يا چوبى بگذارد كنار خودش و حساب نفس و اعمالش را بكند.

1- گنجينه دانشوران صفحه 121.

منبع :

http://www.abtahi.com





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 31 اردیبهشت1387 توسط ...



              


در خلوت ، آدمی به ذکر با خدا انس گیرد و برای همین یکی از حکیمان گفته است:

آدمی وقتی از فضیلت خالی است،از خود وحشت می کند و بیشتر به دیدار مردم می رود
و با همنشینی با آنان وحشت را از خود دور می کند؛

ولی اگر خود اهل فضل باشد،وحدت طلب می شود،تا در خلوت بتواند به فکر و استخراج علم و حکمت بپردازد و گفته اند :"استیناس علامت افلاس است".

او مدعی انس با خداوند است،در حالی که از خلوت ذوقی نمی برد و از مشاهده ی مردم نمی گریزد؛
بلکه وقتی می بیند،مریدان دور او حلقه زده اند دلش مالامال حلاوت می شود،

اما وقتی با خدا خلوت می کند دلتنگ می گردد.

آیا عاشقی را دیده اید که از دیدار محبوبش ملول گردد و به هم صحبتی با دیگری روی آورد؟

{ابو حامد غزالی}


با تشکر از دوست گرامی که این مطلب رو ارسال کردند ....



نوشته شده در تاريخ جمعه 20 اردیبهشت1387 توسط ...





جمال کعبه تورا نشان از آن لقا دهد
درون سينه ي تو را به نور حق صفا دهد

شهود حق اگر شود تو را به چشم دل عيان
وجود تو به يک نظر به عالمي بها دهد

چو مُحرم از هوا شوي ز ما و من رها شوي
فنا شوي فنا شوي فنا تو را بقا دهد

چو طواف آن حرم کني دمي ز راه جان ببين
به گرد عرش کبريا طواف قدسيان ببين

در آن محيط بيکران چو قطره ترک خود بگو
ز قاف قطب بي خودي نشان ز بي نشان ببين

به سعي مروه و صفا اگر شوي زخود جدا
چو هاجر از درون دل برآوري خدا خدا

چو زمزم آب معرفت بجوشد از درون تو
رهي ز رنج تشنگي رسي به چشمه بقا

به يمن نور آگهي زآفت هوا رهي
اگر که با خبر شوي زراز مشعر و منا




نوشته شده در تاريخ جمعه 6 اردیبهشت1387 توسط ...





هر روز صداي پرنده اي از جلوي پنجره‌ي‌ اتاقم روحم رو نوازش مي‌داد.

روزي به طرف پنجره رفتم تا خالق اين صدا رو ببينم. پنجره رو باز کردم.

پرنده بي صدا، يك‌باره پرواز کرد و صدايش را با خود برد... براي هميشه




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 توسط ...



سه نفر آمريکايي  و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي
رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در
کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از
آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟

يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.
همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما
ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند.
بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را
زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد
بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي
ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي
بوده است.
بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها
را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز
کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در
کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي
ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت:
صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک
توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت
کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و
رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط، لطفا!





نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387 توسط ...


درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
موضوعات
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
ابتدا نيت كنيد

ابتدا نيت كنيد


سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ