کشیشی در یک صبح به قصد شکار حرکت کرد .بعد از ساعتی چند کبک با تفنگ خود زد .در راهش به سوی مقصد ، با یک خرس خاکستری روبرو شد . کشیش هیجان زده از درختی بالا رفت و چشمانش را به سوی آسمان دوخت و گفت :
ای خدا ! آیا تو دانیال را از کمینگاه شیر نجات ندادی ؟ همچنین یونس را از شکم نهنگ ؟
آه ! خدایا استدعا میکنم مرا هم نجات بده !
ولی خدایا ، اگر نمی توانی به من کمک کنی ! لطفا به آن خرس هم کمک نکن!!
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 تیر1387 توسط ...
