
نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 مرداد1387 توسط ...
من به یک احساس خالی دلخوشم
من به گل های خیالی دلخوشم
در کنار سفره اسطوره ها
من به یک ظرف سفالی دلخوشم
مثل اندوه کویر و بغض خاک
با خیال آبسالی دلخوشم
سر نهم بر بالش اندوه خویش
با همین افسرده حالی دل خوشم
در هجوم رنگ در فصل صدا
با بهار نقش قالی دلخوشم
آسمانم: حجم سرد یک قفس
با غم آسوده بالی دلخوشم
گرچه اهل این خیابان نیستم
با هوای این حوالی دلخوشم
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 مرداد1387 توسط ...
ديد ماموري زني را توي راه کو همي گفت اي خدا و اي اِله
تو کجايي تا شوم من همسرت وقت خواب آيد بگيرم در برت
تاپ پوشم بهر تو با استيريج جاي مِي، نوشم به همراهت سَنيچ
پا دهت صندل برايت پا کنم تا خودم را در دل تو جا کنم
زانتيايَت را بشويم روز و شب داخلش بنشينم از درب عقب
در جلو آنکه نشيند آن تويي در حقيقت صاحب فرمان تويي
گرتو گويي شال برسر مي نهم گرتو خواهي موي سر فر مي دهم
موي سر مِش مي زنم از بهر تو يکسره حتي به وقت قهر تو
از براي توست کوته آستين پاچه ي شلوار من هم ، همچنين
غير يک کيل النگو توي دست پاي من بهر تو پر خلخال هست
بهر تو مالم به صورت نيوه آ يک گرم، يا دو گرم، يا اين هوا!
ادکلن بر خود زنم پيشت مدام تا که بوي گل بگيرد هر کجام
مي روم حمام گرم کوي تو مي زنم سشوار رو در روي تو
گر که حتي مو نباشد بر سرم من کله گيس از دبي فوراً خرم
اي فدايت ريمل و بيگودي ام اي فدايت لنز و عينک دودي ام
از براي توست اين رژگونه ام ور نه بهر غير، ديگرگونه ام
خاک پاي توست خط چشم من تا درآيد چشم هر مرد خفن
لاک ناخن هام ناز شصت تو ناخن مصنوعي ام در دست تو
بهترين ها را پَذم بهر غذا پيـتزا و شينسل و لازانيا
با دسر بعدش پذيرايي کنم همرهش يک استکان چايي کنم
اي به قربان تو هر چه باکلاس مي شوم خوش تيپ بهرت از اساس
بهر تو تيپ جوادي مي زنم گر نخواهي تيپ عادي مي زنم
گر بگويي اين کنم يا آن کنم من دقيقاً اي عزيز آنسان کنم
من برايت مي شوم اِندِ مرام گر که باشد سايه ي تو مستدام
*****
گفت مامورش که اي زن خاط کن کمترش اين خَلق عالم مات کن
چيست اين لاطائِلات و طُرِّئات حاسَبوُا اَعمَالَکُم قَبل از مَمات
بوي کفر آيد ز کل جمله هات اين چه ايمانيست؟ ارواح بابات
تيپ تو بوي تساهل مي دهد نفس آدم را کمي هل مي دهد
حرفهاي تو خلاف عفت است بدتر از ايمِيل و يکصدتا چت است
آنچه کلاً عرض کردي نارواست مفسدٌفي الارض بودن هم خطاست
با خدايت مثل آدم حرف زن گر که قادر نيستي اصلاً نزن
از خدا چي چي تصور مي کني؟ کين چنين با او تغيّر مي کني
شل حجابا! دين ادا اطوار نيست جاي مانتو کوتَه سرکار نيست
بايد آموزي کمي علم کلام حق همين باشد که گفتم،والسلام
*****
چون به پايان آمدش مامور حرف از خجالت آب شد زن مثل برف
گفت اي مامور حالم زار شد از مرام خود دلم بيزار شد
حرف تو هرچند توي خال زد در نگاهم ليک زدحال زد
از سخن هاي تو، من دِپرس شدم گر طلا بودم دوباره مس شدم
من پشيمان گشتم از ايمان خود مي روم اکنون به کفرستان خود
بعداز اين ريلکس مي گردم دگر کاملاً برعکس مي گردم دگر
پس سر خود را گرفت و گشت دور با دلي آشفته و چشمي نمور
*****
ناگهان در طول ره مامور را تلفن همراه آمد در صدا
يک نفر از پشت خط از راه دور گفت با مامور کاي مرد غيور
اين چه برخورديست که مورد پَرَد؟ مردشور طرز ارشادت بَرَد
ازچه زن را ول نمودي در فراغ؟ اَنکرُالاشخاص اني ذوالچماغ
تو براي وصله کردن آمدي ني براي مصله کردن آمدي!
ما برون را بنگريم و قال را منتها يک خورده اي هم حال را
اين زني که تو چنين پرّانديَش فاسق و فاسد پس آنگه خوانديَش
هيچ مي داني که خيلي زود زود او فرار مغزها خواهد نمود؟
اين فضاي اجتماع عاليه گر چه هر چه بسته ترتر عاليه
مصلحت مي باشد اما بعد اين باز گردد يک کمي مانند چين
پس به محض قطع ايت تلفن بدو دامن زن را بگير و گو مرو
دامنش را گر گرفتي در مسير در حد شرعيش اما تو بگير!
*****
رفت مامور از پي زن تا سبيل گر چه در ظاهر به سان زن ذليل
ديد زن را در خيابان صفا رفت پيشش گفت او را خواهرا!
بعد از اين ها ترک قيل و قال کن با خدا هر جور خواهي حال کن
توي هيچ آداب و ترتيبي مکوش هر چه مي خواهد دل تنگت نپوش
" رضا رفيع "
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 مرداد1387 توسط ...
گويند که ابراهيم ادهم چهارده سال تمام پياده سفر کرد تا به خانه کعبه رسيد.
او در اين مدت، دو رکعت نماز مي خواند و قدمي بر مي داشت و مي گفت:
" اگر اين راه را با قدم ميروند، من به ديده ميروم" وقتي ابراهيم ادهم به مکه رسيد، خانه کعبه را نديد
و با خود گفت:" اين ديگر چه حادثه اي ست؟ شايد به چشم من آسيبي رسيده است."
در همين فکر بود که ندايي به گوش رسيد:" چشم تو آسيبي نديده است.
خانه کعبه به استقبال بانويي رفته است که به سوي مکه مي آيد."
ابراهيم گفت: اين کدام زن است که چنين مقامي دارد؟
". ناگهان رابعه* راديد که عصا زنان مي آمد و همين که نزديک شد، خانه کعبه به جايگاه خود بازگشت.
ابراهيم فرياد زد" اي رابعه! اين چه شوري است که در جهان انداختي؟"
رابعه گفت:" تو شور در جهان انداتي که چهارده سال رنج کشيدي تا به خانه خدا رسيدي."
ابراهيم گفت:" آري، من چهارده سال در اين راه مشغول نماز بودم، اما در حيرتم که چرا مقام تو را نيافتم؟"
رابعه گفت:" زيرا تو در نماز بودي و من در نياز"
* رابعه عارفه جليل القدري بود که سال 135 در بيت المقدس درگذشت.
* برگرفته از تذکره الاولياي عطار نيشابوري
*با تشکر از عزیزی که این متن را برایم ارسال کردند
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مرداد1387 توسط ...

