ز زندگي از اينهمه تكرار خسته ام
از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و ازرده ام ز ماه
امشب دگر زهر چه و هر كار خسته ام
بيزارم از خموشي تقويم روي ميز
وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود كه بي شكيبم و بيمار خسته ام
تنها و دلگرفته و بيزار و بي اميد
از حال من مپرس كه بسيار خسته ام ...
با گریه های یکریز
یکریز
مثل ثانیه های گریز
با روزهای ریخته
در پای باد
با هفته های رفته
با فصل های سوخته
با سالهای سخت
رفتیم و
سوختیم و
فروریختیم
با اعتماد خاطره ای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد...
يا يک نفس دلم را از اين قفس رها کن
قيصر امين پور
*وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند ،
پرهايش سفيد مي ماند ولي قلبش سياه ميشود ...
*دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است .
يکي از بدترين راه هاي استفاده از وقت آنست که :
کاري را که به هيچ وجه لازم نيست به بهترين وجه انجام دهيم.
میدونی وقتی دلت می گیره معنی و مفهومش چیه ؟
معنیش اینه که خدای مهربون دلش برات تنگ شده
و دوست داره بیشتر یادش کنی و باهاش حرف بزني !
داره صدات می کنه ... گوش کن !
" میترا اقدسی "
به راستى كه دل در درون سينه بى قرار است و به دنبال حق مى گردد
و چون به آن رسيد ، آرام و قرار مى گيرد .
امام جعفر صادق عليه السلام
" به نام مهربانترین یار "
توی عمق این دود و غبار دلت رو گم کردی
خسته ای و شکسته
که یه دعوت نامه به دستت میرسه
هنوز یه نفر تو رو فراموش نکرده.
چشات پر از اشک شوقه و دلت مشتاق خوندن
بی صبرانه و با دست لرزون نامه رو باز می کنی
بوی خوش رحمت و عشق مشامت رو می نوازه
سلام بی دل گمشده
منم ، همونی که همیشه از حالت آگاهم و تو غافلی از من
همونی که در آغوش مهرش زندگی می کنی بدون اینکه بدونی
خواستم بخونمت به عشق و مهر،
مثل همون روزی که گلت رو ورز می دادم
دلم واسه صدات تنگه، واسه اشکات............
از شرم سرت رو پایین میندازی،دلت
تحمل خوندن این همه مهر رو نداره
یه دستمال نازک بر می داری ، از جنس نور
و نمش می زنی با قطره های مهر الهی که از چشات جاریه
می خوای آینه رو پاک کنی و بهتر ببینی عشق آسمانیت رو
مهربونترینت رو
وای ، دستت می لرزه، جرعت نمی کنی بنویسی
می خوای بری به مهمونی ، مهمونی خدا
و باز تودلت صداش می زنی
کمکم کن که لایق باشم
خدا جونم ممنونتم ، اگر چه بدم اما دوست دارم
مگه بدا دل ندارن؟
دستم رو بگیر چون می ترسم که
گم شم تو ازدحام و رنگ بد فریب
این مطلب از یه وبلاگ به نام باران عشق بود که البته من از سایت شهید آوینی کپی اش کردم.


