تبليغاتX
فرشته مهر2
فرشته مهر2

 

...خدا آفريدگار بود
و چگونه مي توانست نيافريند
زمين را گسترد و آسمانها را برکشيد ...
و خدا يکي بود و جز خدا هيچ نبود
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود
و عدم گوش نداشت
حرف هايي است براي گفتن که اگر گوشي نبود ، نمي گوييم
و حرفهايي است براي نگفتن ...
حرف هاي خوب و بزرگ و ماورائي همين هايند
و سرمايه ي هر کسي به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد ...
و خدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هيچ نبود
در نبودن ، نتوانستن بود
با نبودن نتوان بودن . و خدا تنها بود
هر کسي گمشده اي دارد
و خدا گمشده اي داشت ...

دكتر علي شريعتي




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 آبان1387 توسط ...



 

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد .

یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت .

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .

صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .

سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .

نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .

او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .

زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!

نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .

در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .

این داستان ماست ...

ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد .. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .

شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود .. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .

مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید .

با تشکر از عزیزی که این داستانک پر پند و پیام را ارسال کردند ...




نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آبان1387 توسط ...



 

خــــــــــــدا جبران تمـــــــــام نداشته های من است




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 19 آبان1387 توسط ...



 

مؤمنی نزد یك روحانی رفت و گفت :

روزگارم را چگونه بگذرانم تا خداوند از اعمال من راضی باشد ؟

روحانی پاسخ داد : " تنها یك راه وجود دارد : زندگی با عشق "

چند دقیقه بعد شخص دیگری نزد او رفت و همین سؤال را پرسید .

...

روحانی این بار گفت : " تنها یك را وجود دارد :  زندگی با شادی "

شخص اول تعجب كرد : اما به من توصیه ای دیگری كردید ، استاد ؟

...

روحانی گفت : " نه دقیقا همین توصیه را كردم . "

نام منبع

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 آبان1387 توسط ...



 

مهربانا:

سايباني از جنس اشک و نياز مي‌خواهم

تا سجاده دلم را در آن بگسترانم

و با دستان خسته قنوتم

از تو بخواهم

که بر وجود سردم

نور نگاهت را بتاباني

و گل هاي زيباي عشق و ايمان را

بار دگر در من تازه گرداني ...

 




نوشته شده در تاريخ جمعه 10 آبان1387 توسط ...



 

هر زمان كه از جور ِ روزگار
و رسوايي ِ ميان ِ مردمان
در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،
و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،

و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،
و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،
كه دلش از من اميدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بيشتر است.

و اي كاش هنر ِ اين يك
و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،

و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم
كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام
كمترين خرسندي احساس نمي كنم.

اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم

از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم،

و آنگاه روح ِ من
همچون چكاوك ِ سحر خيز
بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته
و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند

و با ياد ِ عشق ِ تو
چنان دولتي به من دست مي دهد
كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد
و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.

"ويليام شکسپير"




نوشته شده در تاريخ جمعه 10 آبان1387 توسط ...



 

زندگــــي يعني نشاندن لبخند بر لب دلشکستـــــــه اي

زندگــــي يعنـــي ستــــــــــــردن اشگ از گونه اي

زندگــي يعنـــــي برداشتــــــــــن بار غم از شانه اي

زندگي يعني شکفتن در سرزمين قلبــــــها ، همچـون گلي

زنـــدگي يعني محبــــــت ، مهربـــــــــاني

زنــدگي يعني صـــــــــداقت ، سادگــــــي و همدلي

 




نوشته شده در تاريخ جمعه 10 آبان1387 توسط ...



 

زينگونه ام که در غم غربت شکيب نيست
گر سر کنم شکايت هجران غريب نيست

جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکيب هست وز جانان شکيب نيست

گمگشته ي ديار محبت کجا رود
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم که يار به حالم نظر نکرد
اي خواجه درد هست و ليکن طبيب نيست

(سايه)

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه 10 آبان1387 توسط ...



 

حلقه ي آن در شدنم آرزوست

بر در او سر زدنم آرزوست

خاک درش بوده سرم سال ها

باز هواي وطنم آرزوست

تا که به جان خدمت جانان کنم

دامن جان بر زدنم آرزوست

بهر تماشاي سراپاي او

ديده سراپا شدنم آرزوست

ديده ام از فرقت او شد سفيد

بويي ازآن پيرهنم آرزوست

مرغ دلم در قفس تن بمرد

بال پر و جان زدنم آرزوست

بر در لب? قفل خموشي زدم

سوي خموشان شدنم آرزوست

عشق مهل فيض که با جان رود

زنـــدگـــي در کفنــم آرزوســت

" مرحوم فیض کاشانی "




نوشته شده در تاريخ جمعه 10 آبان1387 توسط ...



 

الهي

اي دوست خوبم

دلت شــــاد و لبت خندان بماند
برايت عــــــــمر جاويـــدان بماند

خدا را مي دهم سـوگند بر مهر
هر آن خواهــي برايت  آن بماند

بپــــايت ثــــــروتي افـــزون بريزد
که چشم دشمنت حيران بماند
 
تنت ســـالم سرايت سبز باشد
برايت زندگـــي آســـــان بمـــــاند

 




نوشته شده در تاريخ جمعه 10 آبان1387 توسط ...


درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
موضوعات
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
ابتدا نيت كنيد

ابتدا نيت كنيد


سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ