و کسي مي گويد :
سر خود بالا کن ، به بلندا بنگر ، به بلنداي عظيم
به افق هاي پر از نور و اميد و خودت خواهي يافت، خانه ي دوست کجاست ؟
خانه ي دوست در آغوش خداست
خانه ي دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست خداست.
قبل از مرگ به خاطره تبدیل شدم
خط خوردم ، ز هستی تعطیل شدم
خدايا عاجزانه تو را ميخوانم وبه تو نيازمندم... خداي من نگريستن به زندگي بدون تو برايم ممکن نيست و تنها مامن خستگي هايم توئي.... تنها هم صحبت لحظه هايه دردمنديم توئي... تنها دوست دقائق غربتم توئي... معبود من عاشقانه هايم براي توست و در ذهنم غير از تو معشوق نيست ونيايد.... محبوب من کلامم قاصر است از بيان عشق به تو ولي قلبم مملو از توست.... بيانم زيبا نيست ولي عشق تو زيباست.... کاش مي فهميدم که چه قدر دوستم داري.... کاش ميدانستم مرا چگونه ميپنداري؟؟؟؟؟؟
خدا هميشه 3 پيام براي انسان دارد:
شادي ... حقيقت ... مهر ...
كه همواره يكي به ديگري ميانجامد....ترتيب آنها مهم نيست.
کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد
اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد .
تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت .
و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند.
...با او هرگز تنها نيستي.
فقط کافيست به آسمان نگاه کني
* پرسيد : ميتوني خدا رو ببيني ؟
پاسخ داد : من الان غير از خدا هيچکس ديگه اي رو نميتونم ببينم
* خدايا برداده و نداده و گرفته ات شکر ،که :
داده ات نعمت است و نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان
*هرگز خود را بالاتر و يا پايين تر از ديگري نبينيم.
ما هر کدام در گلزار هستي گلي زيبا و يکتا هستيم.
ما هر کدام در نزد خداوند جايگاه ويژه اي داريم.
* هر اتفاقي که در زندگيمان رخ ميدهد,
هر کسي که در راه زندگيمان پديدار ميشود,
به وسيله يک نيروي الهي فقط براي ما به ارمغان
فرستاده ميشود, تا ما را قوي تر, رهاتر و انسان تر کنند.
* من اگر بخواهم آزادي خواهان دنيا را به دينم دعوت كنم ابتدا بايد
* اگرفكر ميكنيد مي شود اشتباه نكرد اشتباه مي كنيد.
* به فاصله ها نيفزاييم تا همديگر را بزرگ ببينيم.
* انسانهاي زود رنج اسير خويشند با اسيران نرد مهر نبازيد.
* الهي! همچو بيد ميلرزم، مبادا كه به هيچ نيرزم.
* در آبي ترين نقطه چشمانت عشقيست که
صداقت از آن جاريست انجا خدا را عاشقانه ميتوان ديد
* ثروت واقعي آن است که بعد از عبور پل مرگ بدرد بخورد.
*يک لبخند گرم زبان بين المللي محبت است
من دانايي خواستم خدا به من مسئله داد تا حل كنم .
من سعادت خواستم خدا به من قدرت تفكر وقدرت فهم داد .
من جرأت خواستم خدا موانعي بر سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه كنم.
من عشق خواستم او افرادي را به من نشان دادكه نيازمند كمك بودند .
من محبت خواستم خدا به من فرصتهايي براي محبت كردن داد .
من به هر چه خواستم نرسيدم اما به هر چه نياز داشتم رسيدم زيرا كه خداوند من حكيم بود .
خداي من ديگه از من بي نگاه مهربونت چيزي نمونده... چرا كمكم نمي كني؟
نکنه منتظري تو گناه غرق بشم و اونوقت رسوام کني ..بگي اينه بنده ي گناهکارم!!!
به دادم برس که بي ياريت شکسته ام بيچاره من...
نه دري جز عنايت تو مي شناسم نه تواني واسه رفتن دارم
باور كنم سوختن منو مي بيني و سكوت مي كني؟
مي دونم كه خطاكار تر از من رو پناه دادي...
دو دست خالي خودمو به سوي تو دراز مي كنم… زبونم بستست ولي با
قطره هاي اشكم صدات مي كنم...
غوغاي دل شكستم
*تولـــــــد تو
شب ِ ولا د ت ِ تو را
با کهکشاني از ستاره
نور باران بايد کرد ،
بر فراز ِکوچه هاي شهر
چلچراغي از سپيده
بايد آويخت ،
گلهاي ياس و زنبق و مريم را
براي ِ جذب ِ عطر و رايحه
به ميهماني ِ پيراهنت
بايد آورد ،
فرشتگان را
به جشن ِ با شکوه ِ ميلا د ت
فرا بايد خواند
تا هم آوا شوند ؛
اين زيباترين سرود را :
نازنين !
تولدت مبارک .
* ماه من ، غصه چرا؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز ، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبي و پر مهر، به ما مي خندد
يا زميني را که دلش از سردي خزان
نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد کشيد
و در آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد
زير پاهايمان ريخت،
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست!
ماه من!دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
کار آن هايي نيست، که خدا را دارند...
ماه من! غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره ي عشق ، زمين خورد و شکست
با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن
و بگو با دل خود ، که خدا هست ، خدا هست!
او هماني است که دز تاريکترين لحظه شب ، راه نوراني اميد نشانم مي داد...
ماه من!
غصه اگر هست بگو تا باشد!
معني خوشبختي ،
بودن اندوه است...!
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين...
ولي از ياد مبر
پشت هر کوه بلند
سبزه زاري است پر از ياد خدا!
و در آن باز کسي مي خواند
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟!چرا؟!
*همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند ... به جز مداد سفيد ... هيچکس به اون کار نمي داد ... همه مي گفتند
تو به هيچ دردي نمي خوري ... يه شب که مداد رنگي ها توي سياهي کاغذ گم شده بودند ... مداد سفيد تا صبح کار کرد ...
... ماه کشيد ... مهتاب کشيد ... و اونقدر ستاره کشيد که
صبح توي جعبه ي مداد رنگي ها جاي خالي اون با هيچ رنگي پر نشد
انسان را شهوت داد با عقل ؛ هر انساني که عقلش به شهوتش غلبه کند
از فرشتگان بهتر است و هر انساني که شهوتش بر عقلش غلبه کند بدتر از حيوان است
* مي دوني وقتي خدا داشت بدرقت ميکرد بهت چي گفت؟
گفت: جايي که داري ميري مردمي داره که ميشکننت، نکنه غصه بخوري.
من همه جا باهاتم. تو تنها نيستي.
تو کوله بارت عشق ميزارم که بگذري،
قلب ميزارم که جابدي، اشک مي دم که همراهيت کنه،
و مرگ که بدوني برميگردي پيشم


