آن را که آرزو می کنیم نمی توانیم بشناسیم و آن را که می شناسیم نمی توانیم به هنگام ضرورت در کنار خود داشته باشیم . باب محفل اصحاب فکرت و بزرگان ذوق وذکاوت برای عامه ی مردم جز در لحظات محدود یا موارد نادر بسته است .ممکن است بخت با ما یار شود و بتوانیم از دانشمندی پرسشی کنیم و پاسخی شوخ طبعانه دریافت داریم یا به افتخار مصاحبه ای کوتاه با وزیری نایل آییم و یا نگاه محبت آمیز بزرگی را به سوی خود معطوف داریم و این لحظات کمیاب را پیوسته از دل و جان آرزو می کنیم و سالها عمر و اندیشه و ذوق و احساس خویش را در راه افزایش این لحظات گرانبها صرف می کنیم .
در حالی که درهای مجمعی از مردمان شریف و مهربان پیوسته به روی ما گشوده است مردمی که هر اندازه بخواهیم برایمان صحبت می کنند و هرگز نمی پرسند به کدام مقام و حرفت تعلق داریم . مردمی که از دل سخن می گویند و برای بیان اندیشه و احساس بهترین کلمات را می جویند اما
اما تنها بدان علت که این مردم را بسیار می توان یافت و افراد آن را می توان ساعت ها در انتظار ملاقات خویش نگه داشت سلاطین و رجال بزرگی که به جای بار دادن با شکیبایی منتظرند که به حضور ما بار یابند و در آن اتاقک های تنگ دربین قفسه های کتابخانه ی ما به انتظار ایستاده اند ، ما هیــــچ رغبتی به مصاحبت آنها نشان نمی دهیم و شاید تمام روز به کلمه ای از سخنان آنها گوش نمی سپاریم ....
شاد باش تا دوستانت بسيار شوند ...غمين مباش که همه از تو کناره مي گيرند ...
از دالان تنگ و تاريک رنج بايد تنهاي تنها و فقط با خدا عبور کني....
مگر نه اين است که دوست خوب روز سخت مشخص مي شود ؟
چگونه در تنهایی از حمله قلبی جان نسپارید!
تجسم كنيد، ساعت 6 بعد از ظهر است و شما به تنهائي در حال رانندگي به طرف منزل هستيد. بعد از يك روز سخت، شما واقعاً خسته و بي حوصله ايد و اضطراب دارید. ناگهان دردي در قفسه سينه تان شروع مي شود و بازوی چپ و فك پایينتان را نیز فراميگيرد. فقط چند كيلومتر از نزديك ترين بيمارستان دور هستيد ولی مطمئن نیستید که بتوانید خود را در این فاصله سالم به بيمارستان برسانيد. شايد شما ازمتخصصين باشيد و روش هاي پيشگيري از حمله قلبی را بخوبي بدانيد ولي هرگز روي خود انجام نداده باشيد.
بيشتر افراد زماني که دچار حملات قلبي مي شوند، تنها و بدون کمک هستنند. فردي كه دچار حمله شده احساس از حال رفتگي مي كند و تا از دست دادن هوشياريش تنها 10 ثانيه فاصله دارد.
نترسید. ماشین را سریعاً کنار بزنید. شروع به سرفه كردن كنيد. بصورت پي در پي و محكم. قبل از هر سرفه يك نفس عميق بكشيد. سرفه بايد عميق و طولاني باشد مثل زماني كه مي خواهيد خلط را ازته سينه خود خارج كنيد. با اورژانس محلی (شماره 115) تماس بگیرید و مکان خود را بگویید.
نفس عميق و سرفه بايد هر دو ثانیه یکبار و بدون توقف پي در پي تكرار شود تا هنگاميكه كمك برسد و يا قلب شما مجدداً بطور طبیعی بزند. نفس عميق باعث ورود اكسيژن به داخل ريه هاي شما مي شود و سرفه باعث مي گردد به قلب شما فشار وارد شده و سبب چرخش خون شود. اين فشار باعث برگشت آهنگ طبیعی ضربان قلب نيز مي گردد.
فكر نكنيد چون سن شما زير 25 و يا 30 است، شما دچار حملات قلبي نخواهید شد. امروزه به علت تغيير در روش زندگي ما، حملات قلبي بين تمامي سنين مشاهده مي گردد. شما با آگاهی دادن به دوستانتان ممکن است بتوانید جانشان را نجات دهید.
http://shirin.mit.edu/blog/?m=200709
گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟
گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟
گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟
گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟
گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم.
گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ... گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
باتشکر از آقای سید مهدی گرامی برای ارسال این متن زیبا ....

