خدا آغوش خود را باز کن من آمدم آخر
حديث عشق را آغاز کن من آمدم آخر
همه معشوق ها را خط کشيدم
هو المحبوب من در باز کن من آمدم آخر
شراب بندگي را سر کشيدم
در ميخانه ات را باز کن من آمدم آخر
تو و زنجير و اين هم گردن من
خروش رام کردن ساز کن من آمدم آخر
تمام عمر شد بر خاک گشتن
مرا اموزش پرواز کن من آمدم آخر
شنيدم ناز را بايدخريدن
برايم تا ابد هم ناز کن من آمدم آخر......
" محمد حسین افشار "
فاطمه فا طمه است
دخت نبي همسر مو لاي ما علي
خورشيد کعبه
در (طلوع) غروبش!
اين است واژه نامه من
از سکوت سکوتش..!!
قلبم سکون
ديده من تار تار
اشکم چه سيل روان
لاله گون ز خون دلم واژگون
جانم علي چه بگو يم... تسليت!
روحم به ساحل تسليم
جسمم به حا لت تکبير
اندوه من نه قدرت تصوير
امانشان من ز بستر تد بير
رفتار من سلوک عبا دت
گفتار ها همه از سوز داغ حکا يت
بر با نوان رشادت سعادت
نه يک زمان و مکان
بلکه ...
در همه حا لت
فقط براي صعود صلابت
تا به پا کنيم
ستون نجا بت
گريز ما به نام او
ز بند اسارت
شود براي همه عين عين
عدا لت
بسو ي شجا عت
به عصمت پاک فاطمه
آن شکيب راه عبادت
که درس ما ز او
هميشه شجاعت لباس کفايت
براي سعادت براي سعادت
با تشکر از دوست گرامی که این شعر را ارسال کردند ...
سخنت آواز يک ترانه
خنده ات آهنگ صادقانه
نگهت شرم عاشقانه
گيسو يت رمز دلبرانه
چهر ه ات شکوه جا ودانه
بودنت انتظار ما هر ا نه
شب نشين خيا ل فردا يت
بوسه اي گرم و نا شيا نه
هر چه را من بچنگ ارم زو
نو شدارو ست ? ! بي بهانه
دل من چون کمان و قلبش تير
مي زند تير بي نشا نه
مي بريزد ز جام لبش
نه سرابست نه فسانه
عشق من احساس من
فقط ( خداي ) يگانه
با تشکر از دوست گرامی که این شعر را ارسال کردند ...
ابن ادهم که خاندانش فزون باد
شبی از رویایی ژرف که عالم صلح و سلام بود بیدار شد
و در نور مهتاب، که اطاقش را چون خرمنی از سمن نقره فام کرده بود
فرشته ای دید
که در یک دفتر زرین چیزی می نوشت
آرامش ژرف اطاق ابن ادهم را گستاخ کرد که بپرسد
چیست که در این دفتر می نویسی
فرشته سربلند کرد و با نگاهی شیرین و مهربان گفت :
نام آنانکه خدا را دوست دارند
ادهم مشتاقانه پرسید آیا نام من هم در شمار آنان هست
فرشته گفت نه، نامت را در این میان نمی بینم
ادهم با صدایی همچنان مشتاق اما آهسته تر گفت :
پس نام مرا در شمار آنان بنگار که بندگان خدا را دوست دارند
فرشته این بنوشت ناپدید شد
شب دیگر باز فرشته، با آن فروغ شکوهمند و بیدار کننده پدیدار شد
و نام آنان را که از عشق خداوند سعادت ابد یافته بودند
در یک طومار طلایی به ابن ادهم نشان داد
و ادهم با حیرت و شعف دید که نامش سرآغاز نامهاست...

