تبليغاتX
فرشته مهر2
فرشته مهر2

 

خدایا!

 یک هفته از دوستی ما می‌گذرد و من همه‌اش به این موضوع فکر می‌کنم که مگر می‌شود آدم با خدا دوست شود ؟!

 آخر تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچکم.

 اما من یاد حضرت ابراهیم افتادم. یادم افتاد که تو بهش گفته بودی خلیل. خلیل یعنی دوست و خلیل‌الله یعنی دوست خدا.

 پس حضرت ابراهیم دوستت بوده. اما او پیامبر بود. من که پیامبر نیستم. شاید تو فقط با پیامبرها دوست می‌شوی.

اما من گشتم و توی  قرآن یک آیه پیدا کردم. یک آیه که ثابت می‌کرد تو با همه دوست می‌شوی، با همه. می‌دانی کدام آیه را می‌گویم؟

سوره یونس آیه 62، آنجا که می‌گویی:

 «آگاه باشید، که دوستان خدا ترسی ندارند، و غمگین نمی‌شوند.»

یعنی تو می‌توانی یک عالم دوست داشته باشی. پس من هم می‌توانم دوستت باشم.

این جوری خیلی خوب است. اصلا فوق‌العاده است.

خدایا! ممنون که اجازه دادی با تو دوست باشم.

 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه 10 مرداد1388 توسط ...




گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟

 گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود.

 گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟


 گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.

 گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟

 گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي.

 گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟

 گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم.

 گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ... گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

باتشکر از آقای  سید مهدی گرامی برای ارسال این متن زیبا ....

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 اردیبهشت1388 توسط ...




خدا هميشه 3 پيام براي انسان دارد:


شادي ... حقيقت ... مهر ...


كه همواره يكي به ديگري مي‌انجامد....ترتيب آن‌ها مهم نيست.




نوشته شده در تاريخ جمعه 8 آذر1387 توسط ...



 

مهربانا:

سايباني از جنس اشک و نياز مي‌خواهم

تا سجاده دلم را در آن بگسترانم

و با دستان خسته قنوتم

از تو بخواهم

که بر وجود سردم

نور نگاهت را بتاباني

و گل هاي زيباي عشق و ايمان را

بار دگر در من تازه گرداني ...

 




نوشته شده در تاريخ جمعه 10 آبان1387 توسط ...



شياطين بر چه کساني نازل مي شوند ؟
 
* شياطين بر هر شخص بسيار دروغگو ي بدکار نازل مي شوند .  شعراء /221

* هر که از ياد خدا رخ بتابد شيطان را بر انگيزيم تا يار و همنشين دائم وي شود. زخرف / 36


شیطان بر چه کسانی تسلط ندارد و راه نجات از شر شیطان ؟
 
* .. البته شيطان را هرگز برکسي که به خدا ايمان آورده
و بر او توکل و اعتماد کرده تسلط نخواهد بود           نحل / 99


* شيطان گفت : به عزٌت و جلال تو قسم که خلق را تمام گمراه خواهم کرد /
مگر خاصٌان از بندگانت که دل از غير بريدند و براي تو خالص شدند .   ص / 82 و 83
 
 
** چون اهل تقوا را از شیطان وسوسه و خیالی به دل رسد
همان دم خدا را به یاد آرند و همان لحظه بصیرت و بینایی پیدا کنند . اعراف /201 
 


 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 شهریور1387 توسط ...



" به نام مهربانترین یار "

توی عمق این دود و غبار دلت رو گم کردی
خسته ای و شکسته
که یه دعوت نامه به دستت میرسه
هنوز یه نفر تو رو فراموش نکرده.
چشات پر از اشک شوقه و دلت مشتاق خوندن
بی صبرانه و با دست لرزون نامه رو باز می کنی
بوی خوش رحمت و عشق مشامت رو می نوازه
سلام بی دل گمشده
منم ، همونی که همیشه از حالت آگاهم و تو غافلی از من
همونی که در آغوش مهرش زندگی می کنی بدون اینکه بدونی
خواستم بخونمت به عشق و مهر،
مثل همون روزی که گلت رو ورز می دادم
دلم واسه صدات تنگه، واسه اشکات............

از شرم سرت رو پایین میندازی،دلت
تحمل خوندن این همه مهر رو نداره
یه دستمال نازک بر می داری ، از جنس نور
و نمش می زنی با قطره های مهر الهی که از چشات جاریه
می خوای آینه رو پاک کنی و بهتر ببینی عشق آسمانیت رو
مهربونترینت رو
وای ، دستت می لرزه، جرعت نمی کنی بنویسی
می خوای بری به مهمونی ، مهمونی خدا
و باز تودلت صداش می زنی
کمکم کن که لایق باشم
خدا جونم ممنونتم ، اگر چه بدم اما دوست دارم
مگه بدا دل ندارن؟

دستم رو بگیر چون می ترسم که
گم شم تو ازدحام و رنگ بد فریب






نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 شهریور1387 توسط ...




*گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره ام



* نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟

گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟



* گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟ گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي.


*گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟

گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم. گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...



با تشکر از آقای سید مهدی موسوی برای ارسال این متن بسیار زیبا و تاثیر گذار ...




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 خرداد1387 توسط ...


درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
موضوعات
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
ابتدا نيت كنيد

ابتدا نيت كنيد


سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ