اين داستان شما را شوکه مي کند...البته يک شوک مفيد
يک مرد جوان درجلسه روز چهارشنبه مدرسه که فردی در مورد گوش شنواداشتن و اطاعت کردن از خدا صحبت مي کرد...شرکت کرده بود. آن مرد جوان متعجب از خود پرسيد:
" آيا هنوز خدا با مردم حرف ميزند؟ "
بعد از جلسه با يکسري از دوستانش براي خوردن قهوه و کيک بيرون رفتند و در آنجا با هم در مورد اين پيغام گفتگو کردند.
خيلي ها مي گفتند که چگونه خدا آنها رادر زندگيشان هدايت کرده است.
حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبيل خود به طرف خانه حرکت ميکند. همانطور که در ماشين نشسته شروع به دعا کردن مي کند: " خدايا اگرتو هنوز با مردم حرف ميزني لطفاً با من نيز حرف بزن. من گوش خواهم کردوتمام سعيم را خواهم کرد که مطيع توباشم."
همانطوري که درخيابان اصلي شهرشان رانندگي مي کرد ناگهان احساس عجيبي ميکند که يکجا بايستي بايستد تا مقداري شير بخرد. او سر خودرا تکان داده و مي گويد: " آيا خداتو هستي؟ " چون که جوابي نمي گيرد شروع مي کند به ادامه دادن به رانندگي. ولي دوباره همان فکر عجيب:" مقداري شير بخر. " مرد جوان به ياد داستان سموئيل مي افتد که چگونه وقتي خدا براي اولين بار با او حرف زد نتوانست صداي او را تشخيص دهد ونزد عيلي رفت چونکه فکر ميکرد که او با او حرف ميزد.
او گفت: "باشه خدا اگراين تو هستي که حرف ميزني من شير را ميخرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت نبود چون که به هرحال او ميتوانست ازشيريکه خريده استفاده کند. پس او اتومبيل را متوقف کرد و مقداري شير خريدو به راهش به طرف خانه ادامه داد.
وقتي خيابان هفتم را ردمي کرددوباره الزامي را در خود حس کرد:" بپيچ به اين خيابان" او فکر کرد که اين ديوانگي است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد که بايد به خيابان هفتم برود پس چهارراه بعدي را دور زد تا به خيابان هفتم برود و به حالت شوخي گفت: " باشه خدا اينکار را هم مي کنم.
وقتي چند ساختمان رارد کرد احساس کرد که آنجا بايستي توقف کند. وقتي اتومبيل را به کناري گذاشت به اطراف نگاهي انداخت. آن منطقه حدوداً تجاري بود. در واقع بهترين منطقه شهر نبودولي بدترين هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند وبيشترچراقهاي خانه ها نيزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
اودوباره حسي داشت که مي گفت: شير را به خانه روبرويي ببر." مرد جوان به خانه نگاهي انداخت. خانه کاملاً تاريک بود و به نظر مي آمد که افراد آن خانه يا در خانه نبودند و يا خوابيده بودند. او در ماشين را باز کرد وروي صندلي نشست.
خداوندا اين ديوانگيست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها را از خواب بيدار کنم خيلي عصباني مي شوند و بعد من مثل احمق ها به نظرميرسم بالاخره او در اتومبيل را باز کردوگفت: باشه خدا اگر اين تو هستي که حرف مي زني من ميرم جلوي در و شير را به آنها مي دهم ولي اگرکسي سريع جواب نداد من فوراً از آنجا ميروم، او ازعرض خيابان عبور کردو جلوي در رسيد و زنگ در را زد. صدايي شنيد مردي به طرف بيرون فرياد زد وگفت: کيه؟ چي مي خواهي؟
و قبل از اينکه مرد جوان فرار کند در باز شد. مردي با شلوار جين و تي شرت در را باز کرد و به نظر که ازتخت خواب بلند شده بود. قيافه عجيبي داشت و از اينکه يک مرد غريبه در خانه اش را زده زيادخوشحال نبود. گفت: چي ميخواهي؟ فرد جوان شير را به طرفش دراز کرد وگفت: براتون شير آوردم. آن مرد شير را گرفت و سريع داخل خانه شد. زني همراه با بچه شير را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام گريه مي کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازيربود.
مرد درحالي که هنوزگريه مي کردگفت: ما دعا کرده بوديم چون که اين ماه قبضهاي سنگيني راپرداخت کرديم و ديگه پولي براي ما نمانده بود و حتي شير نيز براي بچه مان در خانه نداريم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که چگونه شير براي بچه ام تهيه کنم."همسرش نيز از آشپزخانه فريادزد: من از او خواستم که فرشته اي بفرستد تا براي ما شير بياورد
شمافرشته نيستيد؟مرد جوان دست خود را به جيب برد و کيفش را بيرون آوردو هرچه پول در کيفش بود را دردست آن مرد گذاشت و برگشت بطرف ماشين درحالي که اشک ازچشمانش سرازير بود. حالا ديگر مي دانست که خدا به دعاهاجواب مي دهد.
اين کاملاً درست است. بعضي وقتها خدا خيلي چيزهاي ساده ازما مي خواهد که اگر مامطيع باشيم قادر خواهيم بود که صداي او را واضح تربشنويم. لطفاً گوش شنوا داشته باشيد و اطاعت کنيد تا اينکه برکت بگيرد.
Our life is our capital. How we use it and its benefits and out comes
reveals extent of our faith, knowledge, wisdom, tact and foresight
Care shall be taken not to forget our important deals and our life's main priorities and whatever our nature deserves paying attention
to unworthy works
Today is our tommorrow's wish
● عمر ما سرمايه ما است و نحوه استفاده از آن و سود و ثمرات حاصل از آن ، ميزان دين و دانش و خرد و درايت و دور اندیشی ما را مشخص مي کند .
باید مراقب باشیم با پرداختن به کارهای بی ارزش از اولویت های اصلی و امور مهم
زندگی و از آنچه که شایسته ی گوهر وجودی مان است ، باز نمانیم ...
امروز آرزوی فردای ماست ...
نوشته ی میترا اقدسی
● اگر انسان به جای طلبِ نعمت ، عاشق و طالبِ منعم باشد
به هر چه بخواهد می رسد ...
● هر حاجت بهانه ای است برای سوق بیشتر انسان به سوی خدا و
خوبی و خوشبختی ...
● نشان انسان طالب و عاشق ، پاکی و نیکی است ...
میترا اقدسی
انيشتين سر سفره هفت سين دکتر حسابي
در زمان تدريس در دانشگاه پرينستون دکتر حسابي تصميم مي گيرند سفره ي هفت سيني براي انيشتين و جمعي از بزرگترين دانشمندان دنيا از جمله "بور"، "فرمي"، "شوريندگر" و "ديراگ" و ديگر استادان دانشگاه بچينند و ايشان را براي سال نو دعوت کنند. آقاي دکتر خودشان کارتهاي دعوت را طراحي مي کنند و حاشيه ي آن را با گل هاي نيلوفر که زير ستون هاي تخت جمشيد هست تزئين مي کنند و منشا و مفهوم اين گلها را هم توضيح مي دهند.. چون مي دانستند وقتي ريشه مشخص شود براي طرف مقابل دلدادگي ايجاد مي کند. دکتر مي گفت: " براي همه کارت دعوت فرستادم و چون مي دانستم انيشتين بدون ويالونش جايي نمي رود تاکيد کردم که سازش را هم با خود بياورد.
همه سر وقت آمدند اما انيشتين 20دقيقه ديرتر آمد و گفت چون خواهرم را خيلي دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ايرانيان را ببيند. من فورا يک شمع به شمع هاي روشن اضافه کردم و براي انيشتين توضيح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاي خانواده شمع روشن مي کنيم و اين شمع را هم براي خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از يک سري صحبت هاي عمومي انيشتين از من خواست که با دميدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ايراني ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنايي را نگه داشته اند و از آن پاسداري کرده اند. براي ما ايراني ها شمع نماد زندگيست و ما معتقديم که زندگي در دست خداست و تنها او مي تواند اين شعله را خاموش کند يا روشن نگه دارد."
آقاي دکتر مي خواست اتصال به اين تمدن را حفظ کند و مي گفت بعدها انيشتين به من گفت: " وقتي برمي گشتيم به خواهرم گفتم حالا مي فهمم معني يک تمدن 10هزارساله چيست. ما براي کريسمس به جنگل مي رويم درخت قطع مي کنيم و بعد با گلهاي مصنوعي آن را زينت مي دهيم اما وقتي از جشن سال نو ايراني ها برمي گرديم همه درختها سبزند و در کنار خيابان گل و سبزه روييده است."
بالاخره آقاي دکتر جشن نوروز را با خواندن دعاي تحويل سال آغاز مي کنند و بعد اين دعا را تحليل و تفسير مي کنند. به گفته ي ايشان همه در آن جلسه از معاني اين دعا و معاني ارزشمندي که در تعاليم مذهبي ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شيريني هاي محلي از مهمانان پذيرايي مي کنند و کوک ويلون انيشتين را عوض مي کنند و يک آهنگ ايراني مي نوازند. همه از اين آوا متعجب مي شوند و از آقاي دکتر توضيح مي خواهند. ايشان مي گويند موسيقي ايراني يک فلسفه، يک طرز تفکر و بيان اميد و آرزوست.. انيشتين از آقاي دکتر مي خواهند که قطعه ي ديگري بنوازند. پس از پايان اين قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انيشتين که چشمهايش را بسته بود چشم هايش را باز کرد و گفت" دقيقا من هم همين را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سين را ببيند.
آقاي دکتر تمام وسايل آزمايشگاه فيزيک را که نام آنها با "س" شروع مي شد توي سفره چيده بود و يک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرينستون گرفته بود. بعد توضيح مي دهد که اين در واقع هفت چين يعني 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع مي شود به نشانه ي رويش. ماهي با "م" به نشانه ي جنبش، آينه با "آ" به نشانه ي يکرنگي، شمع با "ش" به نشانه ي فروغ زندگي و ... همه متعجب مي شوند و انيشتين مي گويد آداب و سنن شما چه چيزهايي را از دوستي، احترام و حقوق بشر و حفظ محيط زيست به شما ياد مي دهد. آن هم در زماني که دنيا هنوز اين حرفها را نمي زد و نخبگاني مثل انيشتين، بور، فرمي و ديراک اين مفاهيم عميق را درک مي کردند.
بعد يک کاسه آب روي ميز گذاشته بودند و يک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقاي دکتر براي مهمانان توضيح مي دهند که اين کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ي فضاست و نارنج نشانه ي کره ي زمين است و اين بيانگر تعليق کره زمين در فضاست. انيشتين رنگش مي پرد عقب عقب مي رود و روي صندلي مي افتد و حالش بد مي شود. از او مي پرسند که چه اتفاقي افتاده؟ مي گويد : "ما در مملکت خودمان 200 سال پيش دانشمندي داشتيم که وقتي اين حرف را زد کليسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پيش اين مطلب را به زيبايي به فرزندانتان آموزش مي دهيد. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
خيلي جالب است که آدم به بهانه ي نوروز، فرهنگ و اعتبار ملي خودش را به جهانيان معرفي کند.
نمىدانید چقدر لذتبخش است وقتى وارد مغازهاى مىشوم و مىپرسم: آقا! اینا قیمتش چنده؟ و فروشنده جوابم را نمىدهد؛ دوباره مىپرسم: آقا! اینا چنده؟ فروشنده كه محو موهاى مشكرده زن دیگرى است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمىبیند. باز هم سؤالم بىجواب مىماند و من، خوشحال، از مغازه بیرون مىآیم.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى مردهایى كه به خیابان مىآیند تا لذت ببرند، ذرهاى به تو محل نمىگذارند.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خیابان قدم مىزنید؛ در حالى كه دغدغه این را ندارید كه شاید گوشهاى از زیبایىهاتان، پاك شده باشد و مجبور نیستید خود را با دلهره، به نزدیكترین محل امن برسانید تا هر چه زودتر، زیبایى خود را كنترل كنید؛ زیبایى از دست رفتهتان را به صورتتان باز گردانید و خود را جبران كنید.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه مىروید و صد قافله دل كثیف، همره شما نیست.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاك و افكار پلید مردان شهرتان نیستید.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى كرم قلاب ماهىگیرى شیطان براى به دام انداختن مردان شهر نیستید.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى مىبینى كه مىتوانى اطاعت خدایت را بكنى؛ نه هوایت را.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان راه مىروید؛ در حالى كه یك عروسك متحرك نیستید؛ یك انسان رهگذرید.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد این حجاب!
خدایا! لذتم مدوام باد
منبع مطلب

