زندگی یعنی
زندگي يعني : پل ، پله ، پر ... پيله و پروانگي
زندگي يعني : نه گفتن به نفس و رشد روح ، يعني تاب تقوا تا به دوست
زندگي يعني آبشار اشکي بي صدا ، چکه چکه جان از چشم ما
تولد درهر طلوع ... کوک کودک تا کمال ...یعنی تمام یک ناتمام
زندگی یعنی : رفع هر چه خط فاصله است
زندگي يعني: دلت آفتابي باد ، اما باران باش ، برمردم ببار
زندگي يعني : اميدي بر دلي ، پاک اشک از گونه اي
زندگي يعني : دير است ... دوريم ... زود باش... بدو
حس گرماي دستان خدا ، در سرماي سکوتي بي انتها ...
زندگي يعني : ديدن اشک و لبخند خدا ، بر خاک بازي ها و خل بازي هاي ما ...
زندگی یعنی ... خسته ام ، خدايم آرزوست
خدا آغوش خود را باز کن من آمدم آخر
حديث عشق را آغاز کن من آمدم آخر
همه معشوق ها را خط کشيدم
هو المحبوب من در باز کن من آمدم آخر
شراب بندگي را سر کشيدم
در ميخانه ات را باز کن من آمدم آخر
تو و زنجير و اين هم گردن من
خروش رام کردن ساز کن من آمدم آخر
تمام عمر شد بر خاک گشتن
مرا اموزش پرواز کن من آمدم آخر
شنيدم ناز را بايدخريدن
برايم تا ابد هم ناز کن من آمدم آخر......
" محمد حسین افشار "
فاطمه فا طمه است
دخت نبي همسر مو لاي ما علي
خورشيد کعبه
در (طلوع) غروبش!
اين است واژه نامه من
از سکوت سکوتش..!!
قلبم سکون
ديده من تار تار
اشکم چه سيل روان
لاله گون ز خون دلم واژگون
جانم علي چه بگو يم... تسليت!
روحم به ساحل تسليم
جسمم به حا لت تکبير
اندوه من نه قدرت تصوير
امانشان من ز بستر تد بير
رفتار من سلوک عبا دت
گفتار ها همه از سوز داغ حکا يت
بر با نوان رشادت سعادت
نه يک زمان و مکان
بلکه ...
در همه حا لت
فقط براي صعود صلابت
تا به پا کنيم
ستون نجا بت
گريز ما به نام او
ز بند اسارت
شود براي همه عين عين
عدا لت
بسو ي شجا عت
به عصمت پاک فاطمه
آن شکيب راه عبادت
که درس ما ز او
هميشه شجاعت لباس کفايت
براي سعادت براي سعادت
با تشکر از دوست گرامی که این شعر را ارسال کردند ...
سخنت آواز يک ترانه
خنده ات آهنگ صادقانه
نگهت شرم عاشقانه
گيسو يت رمز دلبرانه
چهر ه ات شکوه جا ودانه
بودنت انتظار ما هر ا نه
شب نشين خيا ل فردا يت
بوسه اي گرم و نا شيا نه
هر چه را من بچنگ ارم زو
نو شدارو ست ? ! بي بهانه
دل من چون کمان و قلبش تير
مي زند تير بي نشا نه
مي بريزد ز جام لبش
نه سرابست نه فسانه
عشق من احساس من
فقط ( خداي ) يگانه
با تشکر از دوست گرامی که این شعر را ارسال کردند ...
هزار بار
از حوالى گريه گذشتم
جز خدا هيچ کس نپرسيد
زير اين همه باران
چه مى کنى ؟!
غم و شادی اگر از اوست ، زیباست
خوشا آن کس که در غم ها شکیباست
بسا تلخی که شیرین تر زقند است
ولی در خاطر ما ناپسند است
●
به چشم عارفان هر بد بلا نیست
تمیز تلخ و شیرین ، کار ما نیست
بسا شیرین که تلخی می دهد بار
بسی راحت که آرد رنج بسیار
●
طلا افتد چو در آتش گذارش
چه داند می شود افزون عیارش؟
بسا بستان که نیش مار در اوست
بسا هجران که وصل یار در اوست
●
بسا بینا که در آینده کور است
بدا بر او که از رحمت به دور است
اگر در جام عمرت باده خون است
چه دانی دور دیگر قصه چون است؟
●
من و تو چشم باطن بین نداریم
همین چشم است و غیر از این نداریم
تو مو می بینی و او پیچش مو
تو ابرو او اشارت های ابرو
●
چه نعمت خوارگان کز لطف دورند
همه درمانده در روز نشورند
گروهی خستگان روزگارند
که در صبح قیامت رستگارند
●
بسا کس صاحب قصر بلند است
که چون مرگ از در آید مستمند است
بسا کس دیده ای بالین ز خشت است
که روز مرگ در باغ بهشت است
●
حکیم مصلحت بین جز خدا نیست
کسی با نقش پنهان آشنا نیست
شکیبا در بلا محبوب یار است
که این فرموده پروردگار است
"مهدی سهیلی"
و کسي مي گويد :
سر خود بالا کن ، به بلندا بنگر ، به بلنداي عظيم
به افق هاي پر از نور و اميد و خودت خواهي يافت، خانه ي دوست کجاست ؟
خانه ي دوست در آغوش خداست
خانه ي دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست خداست.
قبل از مرگ به خاطره تبدیل شدم
خط خوردم ، ز هستی تعطیل شدم
خدايا عاجزانه تو را ميخوانم وبه تو نيازمندم... خداي من نگريستن به زندگي بدون تو برايم ممکن نيست و تنها مامن خستگي هايم توئي.... تنها هم صحبت لحظه هايه دردمنديم توئي... تنها دوست دقائق غربتم توئي... معبود من عاشقانه هايم براي توست و در ذهنم غير از تو معشوق نيست ونيايد.... محبوب من کلامم قاصر است از بيان عشق به تو ولي قلبم مملو از توست.... بيانم زيبا نيست ولي عشق تو زيباست.... کاش مي فهميدم که چه قدر دوستم داري.... کاش ميدانستم مرا چگونه ميپنداري؟؟؟؟؟؟
هر زمان كه از جور ِ روزگار
و رسوايي ِ ميان ِ مردمان
در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،
و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،
و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،
و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،
كه دلش از من اميدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بيشتر است.
و اي كاش هنر ِ اين يك
و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،
و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم
كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام
كمترين خرسندي احساس نمي كنم.
اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم
از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم،
و آنگاه روح ِ من
همچون چكاوك ِ سحر خيز
بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته
و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند
و با ياد ِ عشق ِ تو
چنان دولتي به من دست مي دهد
كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد
و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.
"ويليام شکسپير"
زندگــــي يعني نشاندن لبخند بر لب دلشکستـــــــه اي
زندگــــي يعنـــي ستــــــــــــردن اشگ از گونه اي
زندگــي يعنـــــي برداشتــــــــــن بار غم از شانه اي
زندگي يعني شکفتن در سرزمين قلبــــــها ، همچـون گلي
زنـــدگي يعني محبــــــت ، مهربـــــــــاني
زنــدگي يعني صـــــــــداقت ، سادگــــــي و همدلي
زينگونه ام که در غم غربت شکيب نيست
گر سر کنم شکايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکيب هست وز جانان شکيب نيست
گمگشته ي ديار محبت کجا رود
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
عاشق منم که يار به حالم نظر نکرد
اي خواجه درد هست و ليکن طبيب نيست
(سايه)
حلقه ي آن در شدنم آرزوست
بر در او سر زدنم آرزوست
خاک درش بوده سرم سال ها
باز هواي وطنم آرزوست
تا که به جان خدمت جانان کنم
دامن جان بر زدنم آرزوست
بهر تماشاي سراپاي او
ديده سراپا شدنم آرزوست
ديده ام از فرقت او شد سفيد
بويي ازآن پيرهنم آرزوست
مرغ دلم در قفس تن بمرد
بال پر و جان زدنم آرزوست
بر در لب? قفل خموشي زدم
سوي خموشان شدنم آرزوست
عشق مهل فيض که با جان رود
زنـــدگـــي در کفنــم آرزوســت
" مرحوم فیض کاشانی "
الهي
اي دوست خوبم
دلت شــــاد و لبت خندان بماند
برايت عــــــــمر جاويـــدان بماند
خدا را مي دهم سـوگند بر مهر
هر آن خواهــي برايت آن بماند
بپــــايت ثــــــروتي افـــزون بريزد
که چشم دشمنت حيران بماند
تنت ســـالم سرايت سبز باشد
برايت زندگـــي آســـــان بمـــــاند
ز زندگي از اينهمه تكرار خسته ام
از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و ازرده ام ز ماه
امشب دگر زهر چه و هر كار خسته ام
بيزارم از خموشي تقويم روي ميز
وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود كه بي شكيبم و بيمار خسته ام
تنها و دلگرفته و بيزار و بي اميد
از حال من مپرس كه بسيار خسته ام ...
با گریه های یکریز
یکریز
مثل ثانیه های گریز
با روزهای ریخته
در پای باد
با هفته های رفته
با فصل های سوخته
با سالهای سخت
رفتیم و
سوختیم و
فروریختیم
با اعتماد خاطره ای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد...
يا يک نفس دلم را از اين قفس رها کن
قيصر امين پور
نيم ز كار تو غافل ، هميشه در كارم
كه لحظه لحظه تو را من عزيزتر دارم
به ذات پاك تو و آفتاب سلطنتم
كه من تو را نگذارم ، به لطف بردارم
رخ تو را ز شعاعات خويش نور دهم
سر تو را به ده انگشت معرفت خارم
هزار ابر عنايت بر آسمان رضاست
اگر ببارم ، از آن ابر بر سرت بارم
ببسته است ميان لطف من به تيمارت
كه ديده اي بركات وصال و تيمارم
هزار شربت شافي به مهر مي جوشد
از آن شبي كه بگفتي به من كه بيمارم
بيا به پيش كه تا سرمه نوت كشم
كه چشم روشني باشي به فهم اسرارم
ز خاص خاص خودم لطف كي دريغ آيد
كه از گمان كرم دستگير اغيارم
تو خيره در سبب قهر و گفت ممكن ني
هزار لطف در آن بود اگر چه قهارم
نه ابن يامين زان زخم، يافت يوسف خويش
به چشم لطف نظر كن به جمله آثارم
به خلوتش همه تاويل آن بيان فرمود
كه من گزاف كسي را به غم نيازارم
خموش كردم تا وقت خلوت تو رسد
ولي مبر تو گمان بد اي گرفتارم
مولانا - ديوان شمس
منبع : شفا
سياهي هاي قلبم زود، خيلي زود مي مردند
و شادي بر وجودم سايه مي انداخت
درون سينه ام يك چشم ديگر پلك وا مي كرد
سختي رنگ ديگر داشت
و مرگ...آهنگ ديگر داشت
خدا در سينه من بود
با من گرم نجوا بود
دلم سرشار از او بود
نه كمبودی برايم بود نه اندوهي
با اين چشم ، من ديدم
با او اين همه اندوه شيرين است
و بي او ، زندگي تار است
و بي او زندگي پوچ و سياه و سخت و غمگين است
سرم مي رفت
چشمم سخت مي جوشيد ...
و قلبم همچنان مرغان وحشي بال و پر مي زد
و از هستي جدا مي كرد...
تا در «بي نهايت» بال بگشايد
در آنجا با سكوت آواز مي خواندند
در آن جا با نگاه فرياد مي كردند
در آن جا زندگي با رنگ ديگر بود با رنگ سپيد صبح
اما مرگ، تنها آرزوي اين دل آسوده ي من بود
سرم مي رفت
چشمم سخت مي جوشيد
و قلب عاشقم آرام مي لرزيد
.....
و با او...
در سكوت آواز مي خوانديم...
و با او
با نگاه فرياد مي كرديم...
"علی صفائی حائری "
آسمان را بنگر ، که هنوز ، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبي و پر مهر، به ما مي خندد
يا زميني را که دلش از سردي خزان
نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد کشيد
و در آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد
زير پاهايمان ريخت،
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست!
ماه من!دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
کار آن هايي نيست، که خدا را دارند...
ماه من! غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره ي عشق ، زمين خورد و شکست
با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن
و بگو با دل خود ، که خدا هست ، خدا هست!
او هماني است که دز تاريکترين لحظه شب ، راه نوراني اميد نشانم مي داد...
ماه من!
غصه اگر هست بگو تا باشد!
معني خوشبختي ،
بودن اندوه است...!
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين...
ولي از ياد مبر
پشت هر کوه بلند
سبزه زاري است پر از ياد خدا!
و در آن باز کسي مي خواند
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟!چرا؟!
بلبلی گفت به کنج قفسی
که چنین روز مرا باور نیست
آنچنان سخت ببستند این در
که تو گویی که قفس را در نیست
قفسم گر زر و سیم است چه فرق؟!
که مرا دیده به سیم و زر نیست
دیده بر بام قفس باید دوخت
دگر امروز گل و عنبر نیست
طوطی از قفس دیگر گفت
چه توان کرد ره دیگر نیست
چه هوس ها به سر افتاد مرا
که تبه گشت و یکی در سر نیست
چه غم ار بال و پرت ریخته شد
دگرم حاجت بال و پر نیست
پروین اعتصامی
چشم دل باز کن که جان بینی / آنچه نادیدنیست آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری / همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد / گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد / وانچه خواهد دلت همان بینی
بی سرو پا گدای آنجا را / سر به ملک جهان گران بینی
هم در آن پا برهنه قومی را / پای بر فرق فرقدان بینی
هم در آن سر برهنه جمعی را / بر سر از عرش سایبان بینی
گاه وجد و سماع هر یک را / بر دو کون آستین فشان بینی
دل هر ذره را که بشکافی / آفتابیش در میان بینی
هر چه داری اگر به عشق دهی / کافرم گر جویی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق / عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری / وسعت ملک لامکان بینی
انچه نشنیده گوش آن شنوی / وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جائی رساندت که یکی / از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان / تا به عین الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او / وحده لا اله الا هو
اگر در آن اتاق
دوستي در انتظار نشسته باشد
چقدر بايد شكيبا باشد اين جان
تا تاب بياورد
صداي پايي كه نزديك مي شود
دري كه باز مي شود !
به نقل از كتاب «كيميا 5 »
شعري از اميلي ديكنسن با ترجمه ي استاد الهي قمشه اي
گفت ما را هفت وادي در ره است
چون گذشتي هفت وادي،درگه است
وا نيامد در جهان زين راه کس
نيست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نيامد باز کس زين راه دور
چون دهندت آگهي اي ناصبور؟
چون شدند آن جايگه گم سر به سر
کي خبر بازت دهد اي بي خبر؟
هست وادي طلب آغاز کار
وادي عشق است از آن پس ، بي کنار
پس سيم وادي است آن معرفت
پس چهارم وادي استغنا صفت
هست پنجم وادي توحيد پاک
پس ششم وادي حيرت صعبناک
هفتمين وادي فقر است و فنا
بعد از اين روي روش نبود تو را
در کشش افتي روش گم گرددت
گر بود يک قطره قلزم گرددت
وادي اول:طلب
ملک اينجا بايدت درباختن
در ميان خونت بايد آمدن
وز همه بيرونت بايد آمدن
چون نماند هيچ معلومت به دست
دل ببايد پاک کردن از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گيرد ز حضرت نور ذات
وادي دوم:عشق
کس درين وادي بجز آتش مباد
وان که آتش نيست عيشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو و سوزنده و سرکش بود
عاقبت انديش نبود يک زمان
درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان
وادي سوم:معرفت
چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر اين ره عالي صفت
هر يکي بينا شود بر قدر خويش
بازيابد در حقيقت صدر خويش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنيا بر او گلشن شود
مغز بيند از درون نه پوست او
خود نبيند ذره اي جز دوست او
وادي چهارم:استغنا
هفت دريا يک شَمَر اينجا بود
هفت اخگر يک شرر اينجا بود
هشت جنت نيز اينجا مرده اي است
هفت دوزخ همچون يخ افسرده اي است
وادي پنجم:توحيد
رويها چون زين بيابان درکنند
جمله سر از يک گريبان برکنند
گر بسي بيني عدد، گر اندکي
آن يکي باشد درين ره در يکي
چون بسي باشد يک اندر يک مدام
آن يک اندر يک ، يکي باشد تمام
وادي ششم:حيرت
مرد حيران چون رسد اين جايگاه
در تحير ماند و گم کرده راه
گر بدو گويند"مستي يا نه اي؟
نيستي گويي که هستي يا نه اي؟
در مياني يا بروني از ميان؟
برکناري يا نهاني يا عيان؟
فانيي يا باقيي يا هردويي؟
يا نه اي هردو ، تويي يا نه تويي؟"
گويد:"اصلا مي ندانم چيز من
وان "ندانم" هم ندانم نيز من
عاشقم اما ندانم بر کيم
نه مسلمانم نه کافر پس چيم
ليکن از عشقم ندارم آگهي
هم دلي پر عشق دارم هم تهي"
وادي هفتم:فقر و فنا
بعد از اين وادي فقر است و فنا
کي بود اينجا سخن گفتن روا
عين وادي فراموشي بود
گنگي و کري ، بيهوشي بود

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
ندایم دهد که :
خدایت ، یک سهم آرزو، عطایت کرده است ،
بی درنگ
ساعتی از دیدار ِ تو را
خواهم خواست و دیگر ، هیـچ ...
دلتنگت هستم ، بی شُمار
ای ماندنی ترین ماندگار !
از وب رهسپار ( کلیک کنید )
و اندوه و ملال روزگارت گيرد ...
جمال کعبه تورا نشان از آن لقا دهد
درون سينه ي تو را به نور حق صفا دهد
شهود حق اگر شود تو را به چشم دل عيان
وجود تو به يک نظر به عالمي بها دهد
چو مُحرم از هوا شوي ز ما و من رها شوي
فنا شوي فنا شوي فنا تو را بقا دهد
چو طواف آن حرم کني دمي ز راه جان ببين
به گرد عرش کبريا طواف قدسيان ببين
در آن محيط بيکران چو قطره ترک خود بگو
ز قاف قطب بي خودي نشان ز بي نشان ببين
به سعي مروه و صفا اگر شوي زخود جدا
چو هاجر از درون دل برآوري خدا خدا
چو زمزم آب معرفت بجوشد از درون تو
رهي ز رنج تشنگي رسي به چشمه بقا
به يمن نور آگهي زآفت هوا رهي
اگر که با خبر شوي زراز مشعر و منا
...خواب ديدم محشر کبري شده
محکـمة الهي بر پا شـده
خـدا نشستـه مردم از مرد و زن
رديف رديف مقابلش واستادن
چرتکه گذاشته و حساب مي کنـه
به بنده هاش عتاب خطاب مي کنـه
ميگه چـرا اين همه لج مي کنيـد
راهتونو بـي خـودي کج مـي کنيـد
آيه فرستـادم که آدم بشيـد
با دلخوشـي کنار هـم جـم بشيد
دلاي غم گرفته رو شاد کنيد
بـا فکرتـون دنيا رو آباد کنيـد
عقل دادم بـريـد تدبـر کـنيد
نـه اينکه جاي عقلو کـاه پر کنيـد
من بهتون چقد ماشالاّ گفتم
نيـافريـده باريکلاّ گفتـم
من که هـواتونو هميشـه داشتـم
حتي يه لحظه گشنه تون نذاشتـم
اما شمـا بازي نکـرده باختيـد
نشستيد و خـداي جعلي ساختيـد
هر کـدوم از شما خودش خدا شد
از ما و آيه هاي مـا جـدا شـد
يه جو زمين و اين همه شلوغي؟
اين همه دين و مذهب دروغي؟
و......
با تشکر از دوست گرامی که این سروده را برایم ارسال کردند .
بي تو اينجا چه غريبانه مي ميرم.
دير ساليست که مي خواهم از اينجا بروم،
ولي انگار که با قلب زمين زنجيرم.
مثل اين است که من با همه هق هق خود،
روي سجاده احسان تو جان مي گيرم
عشق يعني اشک توبه در قنوت ...خواندنش با نام غفار الذنوب
عشق يعني چشمها اندر رکوع .....شرمگين از نام ستار العيوب
عشق يعني سرسجود ودل سجود... ذکر يا رب يا رب از عمق وجود
يک تجلي، عقل را مجنون کند
واي اگر از پرده سر بيرون کند
آري آري مي توان موسي شدن
با شفاي روح خود عيسي شدن
روح مي گويد: اگر چه من خاکي ام
من زميني نيستم افلاکي ام
راه، هموارست، رهرو نيستم
بي سبب در هر قدم مي ايستم
هر زمان آن حالت دلخواه نيست
جان روشن، گاه هست و گاه نيست
تشنه کامم، ليک دريا در منست
گر شفا خواهم، مسيحا در منست
باغ هست و ما به خاري دلخوشيم
نور هست و ما به ناري دلخوشيم
دعوت حق گويدم: بشتاب سخت
تا بتابد بر سرت خورشيد بخت
« از نفخت فيه من روحي» نگر
تا کجا پر مي کشد روح بشر
گر شوي موسي، عصا در دست تست
خود مسيحا شو، شفا در دست تست
«طور سينا» سينه ي پاک شماست
مستي هر باده از تاک شماست
از شجر، آواز ها را بشنوي
زنده شو تا راز ها را بشنوي
وادي ايمن درون جان تست
کشتن فرعون در فرمان تست
پاک شو، پر نور شو، موسي تويي
جان خود را زنده کن عيسي تويي
غرق کن فرعون نفس خويش را
محو کن فکر خطا انديش را
ساقيا آن مي که جان سوزد کجاست؟
نور حق را در دل افروزد کجاست؟
مايه ي آرام جان خسته کو؟
از شرابش مستي پيوسته کو؟
بارالها! بال پروازم ببخش
روح آزاد سبکتازم ببخش
عاشق بزم تو ام، راهم بده
عقل روشن، جان اگاهم بده
شاعر مهدي سهيلي

