تبليغاتX
فرشته مهر2
فرشته مهر2



ديد ماموري زني را توي راه         کو همي گفت اي خدا و اي اِله

 تو کجايي تا شوم من همسرت         وقت خواب آيد بگيرم در برت

تاپ پوشم بهر تو با استيريج          جاي مِي، نوشم به همراهت سَنيچ

پا دهت صندل برايت پا کنم           تا خودم را در دل تو جا کنم

زانتيايَت را بشويم روز و شب               داخلش بنشينم از درب عقب

در جلو آنکه نشيند آن تويي           در حقيقت صاحب فرمان تويي

گرتو گويي شال برسر مي نهم        گرتو خواهي موي سر فر مي دهم

موي سر مِش مي زنم از بهر تو             يکسره حتي به وقت قهر تو

از براي توست کوته آستين            پاچه ي شلوار من هم ، همچنين

غير يک کيل النگو توي دست         پاي من بهر تو پر خلخال هست

بهر تو مالم به صورت نيوه آ          يک گرم، يا دو گرم، يا اين هوا!

ادکلن بر خود زنم پيشت مدام         تا که بوي گل بگيرد هر کجام

مي روم حمام گرم کوي تو            مي زنم سشوار رو در روي تو

گر که حتي مو نباشد بر سرم         من کله گيس از دبي فوراً خرم

اي فدايت ريمل و بيگودي ام          اي فدايت لنز و عينک دودي ام

از براي توست اين رژگونه ام        ور نه بهر غير، ديگرگونه ام

خاک پاي توست خط چشم من        تا درآيد چشم هر مرد خفن

لاک ناخن هام ناز شصت تو          ناخن مصنوعي ام در دست تو

بهترين ها را پَذم بهر غذا             پيـتزا و شينسل و لازانيا

با دسر بعدش پذيرايي کنم             همرهش يک استکان چايي کنم

اي به قربان تو هر چه باکلاس         مي شوم خوش تيپ بهرت از اساس

بهر تو تيپ جوادي مي زنم            گر نخواهي تيپ عادي مي زنم

گر بگويي اين کنم يا آن کنم           من دقيقاً اي عزيز آنسان کنم

من برايت مي شوم اِندِ مرام           گر که باشد سايه ي تو مستدام


*****

گفت مامورش که اي زن خاط کن           کمترش اين خَلق عالم مات کن

چيست اين لاطائِلات و طُرِّئات              حاسَبوُا اَعمَالَکُم قَبل از مَمات

بوي کفر آيد ز کل جمله هات         اين چه ايمانيست؟ ارواح بابات

تيپ تو بوي تساهل مي دهد           نفس آدم را کمي هل مي دهد

حرفهاي تو خلاف عفت است         بدتر از ايمِيل و يکصدتا چت است

آنچه کلاً عرض کردي نارواست             مفسدٌفي الارض بودن هم خطاست

با خدايت مثل آدم حرف زن           گر که قادر نيستي اصلاً نزن

از خدا چي چي تصور مي کني؟             کين چنين با او تغيّر مي کني

شل حجابا! دين ادا اطوار نيست             جاي مانتو کوتَه سرکار نيست

بايد آموزي کمي علم کلام             حق همين باشد که گفتم،والسلام


*****

چون به پايان آمدش مامور حرف            از خجالت آب شد زن مثل برف

گفت  اي مامور حالم زار شد         از مرام خود دلم بيزار شد

حرف تو هرچند توي خال زد         در نگاهم ليک زدحال زد

از سخن هاي تو، من دِپرس شدم            گر طلا بودم دوباره مس شدم

من پشيمان گشتم از ايمان خود               مي روم اکنون به کفرستان خود

بعداز اين ريلکس مي گردم دگر             کاملاً برعکس مي گردم دگر

پس سر خود را گرفت و گشت دور         با دلي آشفته و چشمي نمور


*****

ناگهان در طول ره مامور را         تلفن همراه آمد در صدا

يک نفر از پشت خط از راه دور            گفت با مامور کاي مرد غيور

اين چه برخورديست که مورد پَرَد؟         مردشور طرز ارشادت بَرَد

ازچه زن را ول نمودي در فراغ؟           اَنکرُالاشخاص اني ذوالچماغ

تو براي وصله کردن آمدي            ني براي مصله کردن آمدي!

ما برون را بنگريم و قال را          منتها يک خورده اي هم حال را

اين زني که تو چنين پرّانديَش         فاسق و فاسد پس آنگه خوانديَش

هيچ مي داني که خيلي زود زود             او فرار مغزها خواهد نمود؟

اين فضاي اجتماع عاليه        گر چه هر چه بسته ترتر عاليه

مصلحت مي باشد اما بعد اين         باز گردد يک کمي مانند چين

پس به محض قطع ايت تلفن بدو             دامن زن را بگير و گو مرو

دامنش را گر گرفتي در مسير         در حد شرعيش اما تو بگير!


*****

رفت مامور از پي زن تا سبيل        گر چه در ظاهر به سان زن ذليل

ديد زن را در خيابان صفا            رفت پيشش گفت او را خواهرا!

بعد از اين ها ترک قيل و قال کن            با خدا هر جور خواهي حال کن

توي هيچ آداب و ترتيبي مکوش             هر چه مي خواهد دل تنگت نپوش


"  رضا رفيع  "

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 مرداد1387 توسط ...



کشیشی در یک صبح به قصد شکار حرکت کرد .بعد از ساعتی چند کبک با تفنگ خود زد .در راهش به سوی مقصد ، با یک خرس خاکستری روبرو شد . کشیش هیجان زده از درختی بالا رفت و چشمانش را به سوی آسمان دوخت و گفت :

ای خدا ! آیا تو دانیال را از کمینگاه شیر نجات ندادی ؟ همچنین یونس را از شکم نهنگ ؟
آه ! خدایا استدعا میکنم مرا هم نجات بده !

ولی خدایا ، اگر نمی توانی به من کمک کنی ! لطفا به آن خرس هم کمک نکن!!



نوشته شده در تاريخ شنبه 8 تیر1387 توسط ...



سه نفر آمريکايي  و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي
رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در
کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از
آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟

يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.
همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما
ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند.
بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را
زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد
بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي
ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي
بوده است.
بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها
را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز
کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در
کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي
ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت:
صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک
توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت
کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و
رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط، لطفا!





نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387 توسط ...


درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
موضوعات
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
ابتدا نيت كنيد

ابتدا نيت كنيد


سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ