" به نام مهربانترین یار "
توی عمق این دود و غبار دلت رو گم کردی
خسته ای و شکسته
که یه دعوت نامه به دستت میرسه
هنوز یه نفر تو رو فراموش نکرده.
چشات پر از اشک شوقه و دلت مشتاق خوندن
بی صبرانه و با دست لرزون نامه رو باز می کنی
بوی خوش رحمت و عشق مشامت رو می نوازه
سلام بی دل گمشده
منم ، همونی که همیشه از حالت آگاهم و تو غافلی از من
همونی که در آغوش مهرش زندگی می کنی بدون اینکه بدونی
خواستم بخونمت به عشق و مهر،
مثل همون روزی که گلت رو ورز می دادم
دلم واسه صدات تنگه، واسه اشکات............
از شرم سرت رو پایین میندازی،دلت
تحمل خوندن این همه مهر رو نداره
یه دستمال نازک بر می داری ، از جنس نور
و نمش می زنی با قطره های مهر الهی که از چشات جاریه
می خوای آینه رو پاک کنی و بهتر ببینی عشق آسمانیت رو
مهربونترینت رو
وای ، دستت می لرزه، جرعت نمی کنی بنویسی
می خوای بری به مهمونی ، مهمونی خدا
و باز تودلت صداش می زنی
کمکم کن که لایق باشم
خدا جونم ممنونتم ، اگر چه بدم اما دوست دارم
مگه بدا دل ندارن؟
دستم رو بگیر چون می ترسم که
گم شم تو ازدحام و رنگ بد فریب
این مطلب از یه وبلاگ به نام باران عشق بود که البته من از سایت شهید آوینی کپی اش کردم.

