انيشتين براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه از راننده مورد اطمينان خود كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين او را هدايت مي كرد بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان شنوندگان حضور داشت بطوريكه به مباحث انيشتين تسلط پيدا كرده بود! يك روز انيشتين در حالي كه در راه دانشگاه بود با صداي بلند گفت كه خيلي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتين سخنراني كند چرا كه انيشتين تنها در يك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهي كه سخنراني داشت كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانستند او را از راننده اصلي تشخيص دهند. انيشتين قبول كرد، اما در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از وي بپرسند او چه مي كند، كمي ترديد داشت.
به هر حال سخنراني راننده به نحوي عالي انجام شد ولي تصور انيشتين درست از آب درامد. دانشجويان در پايان سخنراني شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين راننده باهوش گفت: سوالات به قدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات پاسخ داد به حدي كه باعث شگفتي حضار شد!
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مياد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي که چه قدر اينجا گرمه !!
اين داستان شما را شوکه مي کند...البته يک شوک مفيد
يک مرد جوان درجلسه روز چهارشنبه مدرسه که فردی در مورد گوش شنواداشتن و اطاعت کردن از خدا صحبت مي کرد...شرکت کرده بود. آن مرد جوان متعجب از خود پرسيد:
" آيا هنوز خدا با مردم حرف ميزند؟ "
بعد از جلسه با يکسري از دوستانش براي خوردن قهوه و کيک بيرون رفتند و در آنجا با هم در مورد اين پيغام گفتگو کردند.
خيلي ها مي گفتند که چگونه خدا آنها رادر زندگيشان هدايت کرده است.
حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبيل خود به طرف خانه حرکت ميکند. همانطور که در ماشين نشسته شروع به دعا کردن مي کند: " خدايا اگرتو هنوز با مردم حرف ميزني لطفاً با من نيز حرف بزن. من گوش خواهم کردوتمام سعيم را خواهم کرد که مطيع توباشم."
همانطوري که درخيابان اصلي شهرشان رانندگي مي کرد ناگهان احساس عجيبي ميکند که يکجا بايستي بايستد تا مقداري شير بخرد. او سر خودرا تکان داده و مي گويد: " آيا خداتو هستي؟ " چون که جوابي نمي گيرد شروع مي کند به ادامه دادن به رانندگي. ولي دوباره همان فکر عجيب:" مقداري شير بخر. " مرد جوان به ياد داستان سموئيل مي افتد که چگونه وقتي خدا براي اولين بار با او حرف زد نتوانست صداي او را تشخيص دهد ونزد عيلي رفت چونکه فکر ميکرد که او با او حرف ميزد.
او گفت: "باشه خدا اگراين تو هستي که حرف ميزني من شير را ميخرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت نبود چون که به هرحال او ميتوانست ازشيريکه خريده استفاده کند. پس او اتومبيل را متوقف کرد و مقداري شير خريدو به راهش به طرف خانه ادامه داد.
وقتي خيابان هفتم را ردمي کرددوباره الزامي را در خود حس کرد:" بپيچ به اين خيابان" او فکر کرد که اين ديوانگي است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد که بايد به خيابان هفتم برود پس چهارراه بعدي را دور زد تا به خيابان هفتم برود و به حالت شوخي گفت: " باشه خدا اينکار را هم مي کنم.
وقتي چند ساختمان رارد کرد احساس کرد که آنجا بايستي توقف کند. وقتي اتومبيل را به کناري گذاشت به اطراف نگاهي انداخت. آن منطقه حدوداً تجاري بود. در واقع بهترين منطقه شهر نبودولي بدترين هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند وبيشترچراقهاي خانه ها نيزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
اودوباره حسي داشت که مي گفت: شير را به خانه روبرويي ببر." مرد جوان به خانه نگاهي انداخت. خانه کاملاً تاريک بود و به نظر مي آمد که افراد آن خانه يا در خانه نبودند و يا خوابيده بودند. او در ماشين را باز کرد وروي صندلي نشست.
خداوندا اين ديوانگيست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها را از خواب بيدار کنم خيلي عصباني مي شوند و بعد من مثل احمق ها به نظرميرسم بالاخره او در اتومبيل را باز کردوگفت: باشه خدا اگر اين تو هستي که حرف مي زني من ميرم جلوي در و شير را به آنها مي دهم ولي اگرکسي سريع جواب نداد من فوراً از آنجا ميروم، او ازعرض خيابان عبور کردو جلوي در رسيد و زنگ در را زد. صدايي شنيد مردي به طرف بيرون فرياد زد وگفت: کيه؟ چي مي خواهي؟
و قبل از اينکه مرد جوان فرار کند در باز شد. مردي با شلوار جين و تي شرت در را باز کرد و به نظر که ازتخت خواب بلند شده بود. قيافه عجيبي داشت و از اينکه يک مرد غريبه در خانه اش را زده زيادخوشحال نبود. گفت: چي ميخواهي؟ فرد جوان شير را به طرفش دراز کرد وگفت: براتون شير آوردم. آن مرد شير را گرفت و سريع داخل خانه شد. زني همراه با بچه شير را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام گريه مي کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازيربود.
مرد درحالي که هنوزگريه مي کردگفت: ما دعا کرده بوديم چون که اين ماه قبضهاي سنگيني راپرداخت کرديم و ديگه پولي براي ما نمانده بود و حتي شير نيز براي بچه مان در خانه نداريم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که چگونه شير براي بچه ام تهيه کنم."همسرش نيز از آشپزخانه فريادزد: من از او خواستم که فرشته اي بفرستد تا براي ما شير بياورد
شمافرشته نيستيد؟مرد جوان دست خود را به جيب برد و کيفش را بيرون آوردو هرچه پول در کيفش بود را دردست آن مرد گذاشت و برگشت بطرف ماشين درحالي که اشک ازچشمانش سرازير بود. حالا ديگر مي دانست که خدا به دعاهاجواب مي دهد.
اين کاملاً درست است. بعضي وقتها خدا خيلي چيزهاي ساده ازما مي خواهد که اگر مامطيع باشيم قادر خواهيم بود که صداي او را واضح تربشنويم. لطفاً گوش شنوا داشته باشيد و اطاعت کنيد تا اينکه برکت بگيرد.
خدایا!
یک هفته از دوستی ما میگذرد و من همهاش به این موضوع فکر میکنم که مگر میشود آدم با خدا دوست شود ؟!
آخر تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچکم.
اما من یاد حضرت ابراهیم افتادم. یادم افتاد که تو بهش گفته بودی خلیل. خلیل یعنی دوست و خلیلالله یعنی دوست خدا.
پس حضرت ابراهیم دوستت بوده. اما او پیامبر بود. من که پیامبر نیستم. شاید تو فقط با پیامبرها دوست میشوی.
اما من گشتم و توی قرآن یک آیه پیدا کردم. یک آیه که ثابت میکرد تو با همه دوست میشوی، با همه. میدانی کدام آیه را میگویم؟
سوره یونس آیه 62، آنجا که میگویی:
«آگاه باشید، که دوستان خدا ترسی ندارند، و غمگین نمیشوند.»
یعنی تو میتوانی یک عالم دوست داشته باشی. پس من هم میتوانم دوستت باشم.
این جوری خیلی خوب است. اصلا فوقالعاده است.
خدایا! ممنون که اجازه دادی با تو دوست باشم.
ابن ادهم که خاندانش فزون باد
شبی از رویایی ژرف که عالم صلح و سلام بود بیدار شد
و در نور مهتاب، که اطاقش را چون خرمنی از سمن نقره فام کرده بود
فرشته ای دید
که در یک دفتر زرین چیزی می نوشت
آرامش ژرف اطاق ابن ادهم را گستاخ کرد که بپرسد
چیست که در این دفتر می نویسی
فرشته سربلند کرد و با نگاهی شیرین و مهربان گفت :
نام آنانکه خدا را دوست دارند
ادهم مشتاقانه پرسید آیا نام من هم در شمار آنان هست
فرشته گفت نه، نامت را در این میان نمی بینم
ادهم با صدایی همچنان مشتاق اما آهسته تر گفت :
پس نام مرا در شمار آنان بنگار که بندگان خدا را دوست دارند
فرشته این بنوشت ناپدید شد
شب دیگر باز فرشته، با آن فروغ شکوهمند و بیدار کننده پدیدار شد
و نام آنان را که از عشق خداوند سعادت ابد یافته بودند
در یک طومار طلایی به ابن ادهم نشان داد
و ادهم با حیرت و شعف دید که نامش سرآغاز نامهاست...
كشتي در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند.دو نجات يافته ديدند هيچكاري نمي توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم.دست به دعا شدند.براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب مي شود به گوشه اي از جزيره رفتند.نخست از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختي يافت و ميوه اي بر آن، آن را خورد.
سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتي ديگري غرق شد، زني نجات يافت و به مرد رسيد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بيشتري خواست، فردا به صورتي معجزه وار تمام چيزهايي كه خواسته بود به او رسيد.مرد دوم هنوز هيچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا كشتي خواست تا او وهمسرش را با خود ببرد. فردا كشتي آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزيره برود.پيش خود گفت، مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد، چرا كه درخواست هاي او پاسخ داده نشد.(پس همين جا بماند بهتر است.)
زمان حركت كشتي ندايي از آسمان پرسيد:”چرا همسفر خود را در جزيره رها مي كني؟” پاسخ داد: ” اين نعمت هايي كه بدست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست هاي او كه پذيرفته نشد، پس لياقت اين چيزها را ندارد.
” ندا مرد را سرزنش كرد: ” اشتباه مي كني.زماني كه تنها خواسته او را اجابت كردم اين نعمت ها به تو رسيد” مرد با حيرت پرسيد: ” از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟” از من خواست كه تمام خواسته هاي تو را اجابت كنم.
ابر بارنده به دريا مي گفت : من نبارم تو كجا دريايي؟
در دلش خنده كنان دريا گفت: ابر بارنده تو خود از مايي .
زمین خوردن بار سوم
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما
در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان
تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ
بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او
نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را
تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد
خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را
خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
نتیجه اخلاقی داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با
سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید. اگر ارسال این پیام شما را به زحمت می اندازد یا وقتتان را زیاد می گیرد،
پس آن کار را نکنید. اما پاداش آن را که زیاد است نخواهید گرفت. آیا آسان نیست که فقط کلید "ارسال" را فشار دهید و
این پاداش را دریافت کنید؟
ستایش خدایی راست بلند مرتبه!
باتشکراز دوست عزیزی که این داستانک را برایم ارسال کردند ...
|
| ||
|
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد .
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت .
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .
این داستان ماست ...
ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد .. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود .. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید .
با تشکر از عزیزی که این داستانک پر پند و پیام را ارسال کردند ...
راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی ?؟!
زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد ...
بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ...
راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!
و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...
راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش !
زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟
خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ...
روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !
در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!
اثر : پائولو کوئلیو
منبع
گويند که ابراهيم ادهم چهارده سال تمام پياده سفر کرد تا به خانه کعبه رسيد.
او در اين مدت، دو رکعت نماز مي خواند و قدمي بر مي داشت و مي گفت:
" اگر اين راه را با قدم ميروند، من به ديده ميروم" وقتي ابراهيم ادهم به مکه رسيد، خانه کعبه را نديد
و با خود گفت:" اين ديگر چه حادثه اي ست؟ شايد به چشم من آسيبي رسيده است."
در همين فکر بود که ندايي به گوش رسيد:" چشم تو آسيبي نديده است.
خانه کعبه به استقبال بانويي رفته است که به سوي مکه مي آيد."
ابراهيم گفت: اين کدام زن است که چنين مقامي دارد؟
". ناگهان رابعه* راديد که عصا زنان مي آمد و همين که نزديک شد، خانه کعبه به جايگاه خود بازگشت.
ابراهيم فرياد زد" اي رابعه! اين چه شوري است که در جهان انداختي؟"
رابعه گفت:" تو شور در جهان انداتي که چهارده سال رنج کشيدي تا به خانه خدا رسيدي."
ابراهيم گفت:" آري، من چهارده سال در اين راه مشغول نماز بودم، اما در حيرتم که چرا مقام تو را نيافتم؟"
رابعه گفت:" زيرا تو در نماز بودي و من در نياز"
* رابعه عارفه جليل القدري بود که سال 135 در بيت المقدس درگذشت.
* برگرفته از تذکره الاولياي عطار نيشابوري
*با تشکر از عزیزی که این متن را برایم ارسال کردند
هر روز صداي پرنده اي از جلوي پنجرهي اتاقم روحم رو نوازش ميداد.
روزي به طرف پنجره رفتم تا خالق اين صدا رو ببينم. پنجره رو باز کردم.
پرنده بي صدا، يكباره پرواز کرد و صدايش را با خود برد... براي هميشه
