ابن ادهم که خاندانش فزون باد
شبی از رویایی ژرف که عالم صلح و سلام بود بیدار شد
و در نور مهتاب، که اطاقش را چون خرمنی از سمن نقره فام کرده بود
فرشته ای دید
که در یک دفتر زرین چیزی می نوشت
آرامش ژرف اطاق ابن ادهم را گستاخ کرد که بپرسد
چیست که در این دفتر می نویسی
فرشته سربلند کرد و با نگاهی شیرین و مهربان گفت :
نام آنانکه خدا را دوست دارند
ادهم مشتاقانه پرسید آیا نام من هم در شمار آنان هست
فرشته گفت نه، نامت را در این میان نمی بینم
ادهم با صدایی همچنان مشتاق اما آهسته تر گفت :
پس نام مرا در شمار آنان بنگار که بندگان خدا را دوست دارند
فرشته این بنوشت ناپدید شد
شب دیگر باز فرشته، با آن فروغ شکوهمند و بیدار کننده پدیدار شد
و نام آنان را که از عشق خداوند سعادت ابد یافته بودند
در یک طومار طلایی به ابن ادهم نشان داد
و ادهم با حیرت و شعف دید که نامش سرآغاز نامهاست...

